تبليغاتX
وحدت عالم انسانی در بهائیت
نقد و بررسی شعار وحدت عالم انسانی در بهائیت
هموطنان بهائی در پاسخ به اینکه  برهان پیامبری بهاءالله چیست؟! می گویند :

یکی از بزرگان دیانت بهایی در این مورد استدلال محکمی آورده، جناب ابوالفضائل. دلیل اثبات درستی مظهریت حضرت اعلی و حضرت بهاء الله ، اینه که اونها تا پای جون پای ادعاهاشون وایستادن، کلی از انسان ها در راهشون کشته شدن و به کتابشون ایمان آوردن، این همه مومن به دیانت بهایی اشتباه می کنن؟ مگه می شه فردی این همه پیرو پیدا کنه و تا پای جون "برای مردم" استقامت کنه و کتابش همچنان در بین آونا باقی بمونه و اونا رو به خدا دعوت کنه و همه چیزو برایاونا بخواد، و به دنبال هدفی غیر از هدایت مردم باشه؟ اگر او پیامبر نیست، پس هیچ پیامبری وجود نداره! و ...

حال نوشته های یکی از هموطنان خطاب به هموطنان بهائی را در این مورد مرور میکنیم :

از یک طرف حضرت بهاءالله می گویند: "همه بار یک دارید و برگ یک شاخسار"، و از زبان فرزندشان چنین توصیف می شوند: "حضرت بهاء اللّه... تعالیم بدیعی تأسیس فرمود (یعنی تعالیمی میرزا حسینعلی نوری (بهاالله)که قبلا کسی آنها را بلد نبوده) و فضائل عالم انسانی تأسیس کرد ... و این اساس را در عالم وجود ترویج فرمود ... ( ثانیاً ) وحدت عالم انسانی یعنی جمیع بشر کل مشمول الطاف جلیل اکبرند بندگان یک خداوندند و پرورده حضرت ربوبیت رحمت شامل کل است و تاج انسانی زینت هر سری" (خطابات عبدالبهاء، ج1، ص 30 و 31)، اما از طرف دیگر ادعا می کنند که کافیست فردی (حتی اگر از طرفدارانشان باشد) به یکی از کسانی که پیرو ایشان نشده تنها نسبت "انسان بودن" بدهد، تا خود را از تمام الطاف خدا محروم گرداند؛

"الیوم هر نفسی بر احدی از معرضین من اعلاهم او من ادناهم ذکر انسانیت نماید از جمیع فیوضات رحمانی محروم است، تا چه رسد که بخواهد از برای آن نفوس اثبات رتبه و مقام نماید" (حضرت بهاءالله، کتاب بدیع، ص 140) ،

زیرا به فرموده ی ایشان، کسانی که از ایشان تبعیت نکرده اند کلاً حیوانند، و نه لایق اسمند و نه شایسته ی صفت؛

"نفوسی که از امر بدیع معرضند از رداء اسمیه و صفتیه محروم، و کل از بهائم بین یدی الله محشور و مذکور" (کتاب بدیع، ص 213).

یک جا می گویند: "ای دوستان سراپرده ی یگانگی بلند شد، به چشم بیگانگان یکدیگر را نبینید"، اما جای دیگر تمام افرادی که زیر بار دعاوی ایشان نرفته اند را به ناپاک زادگی و آلودگی نسب متهم می کنند (مائده آسمانی، ج4، ص 355).

یک بار می گویند "عاشروا الادیان بالروح و الریحان؛ با سایر ادیان به صفا و محبت معاشرت کنید"، بار دیگر به خدا قسم می خورند که همه ی مسلمانانِ شیعه مشرکند؛ "لعمرالله حزب شیعه از مشرکین از قلم اعلی در صحیفه حمرا مذکور و مسطور" (مائده آسمانی، ج4، ص 140)، و به پیروانشان دستور اکید می دهند که از معاشرت با افرادی که بهایی نشده اند پرهیزکنند؛

"پس ای اهل رضوان من، خود را ازسموم انفس خبیثه و اریاح عقیمه (بادهای نابارور) که معاشرت با مشرکین و غافلین است حفظ نمایید" (مائده آسمانی، ج8، مطلب 53)،
و می فرمایند: "إعلم بأن الله حرّم على احباء الله لقاء المشرکین و المنافقین، بدان که خدا بر احبایش دیدار با مشرکین و منافقین را حرام کرده است" (مائده آسمانی، ج4، ص 280).

بد نیست بدانید که حضرت بهاءالله با این که "نوع انسان" را - به فرموده ی عبدالبهاء – "عبارت از یک عائله" دانسته اند (خطابات، ج2، ص 32)، تا "جمیع افراد بشر با هم برادر و خواهر و دختر و مادر و پسر و پدر باشند" ( خطابات، ج1، ص 154)، متاسفانه حتی با برادر خودشان نیز نتوانسته اند به صورت مسالمت آمیز زندگی کنند. ایشان علی رغم این که تاکید می کنند "لسان از برای ذکر خیر است، او را به گفتار زشت میالایید" و خاطر نشان می دارند "عموم اهل عالم باید از ضَرّ (آسیب) دست و زبان شما آسوده باشند" (اسرار الآثار، ج4، ص 286)، وقتی پای ریاست بابیان به میان می آید، برادرشان - میرزا یحیی صبح ازل - را به باد انواع ناسزاها می گیرند، تمام اسرار مگو و رازهای نهانی مابینشان را فاش می کنند، و تا می توانند آبروی او را می ریزند. یک بار او را عِجل (گوساله) می خوانند، یک باردیگر بَقَر (گاو نر) (بدیع، صفحات 21، 182 و 183)، و بار دیگر وی را الاغ نام می نهند؛

"قل یا ایها الحمیر (الاغ) حق آن چه بفرماید حق است و به کلمات مشرکین باطل نشود" (بدیع، ص 174).

یک جا هم قصه ی تحول و دگرگونی برادرشان را این گونه شرح می دهند:

"و معرض بالله چون توقف نمود و از صراط لغزید و در همان حین هیکلش از قمیص انسانی (جامه ی انسانی) خارج و به جلود بهائم (پوست چهارپایان) ظاهر و مشهود گشت" (بدیع، ص 110).

مبلغ بهایی، فاضل مازندرانی در کتاب اسرارالآثار خود ذیل کلمه ی "یحیی"، فهرستی از این القاب مودبانه ای که حضرت بهاءالله به برادرشان نثار فرموده اند را تهیه کرده اند؛ "و چون میرزا یحیی ازل در ادرنه با آثار و اعمال و گفتارهای برادر بزرگوار (حضرت بهاءالله) مخالفت ورزید و بابیان را به همین طریق مذکور باقی داشته امر و نهی می کرد ... از درجه ی خود و رتبه ی اتفاق و اتحاد سقوط یافتند (چون قبلا با حضرت بهاءالله متحد و متفق بودند) و متدرجا درالواح و آثار و مرسلات صادره (از حضرت بهاءالله) به رموز و اشارات و القابی از قبیل مشرک بالله و عِجل (گوساله) و جُعَل (حشره ی موذی که در درون مدفوع حیوانات سکنی می گزیند) و طاغوت و شیطان و ابلیس و برکه ی ؟؟ خبیثه و طنین ذباب (مگس) و امثالها نامبرده شدند" (اسرار الآثار، ج5، ص 346).

و اینها همه غیر از غیبت هایی است که حضرت بهاءالله پشت سر برادرشان کرده اند، و آبروهایی است که از او برده اند. گرچه قبلا در گفت و گوهای سایت راجع به این مسئله صحبت شده، اما اگر خواستید باز هم می شود راجع به آنها صحبت کرد، هر چند که حرف های ایشان واقعا خلاف ادب است.

تازه میرزا یحیی صبح ازل روزگاری محبوب حضرت بهاءالله بوده، و جمال مبارک ایشان را چون شمس، صاحب فیوضات می دانسته اند؛ "و قوله: بسم ربنا العلی الاعلی ... دیگر آنکه جواب سائل قبل ارسال شد. معلوم است که آنچه سوال شود، جواب آن از بحر فیوضات ازلی نازل می شود (چون صبح ازل رئیس بابیان بوده و جواب سوالات باید از جانب او صادر می شده) و لکن بآن سوالات تکلیف عباد زیاد می شود. آنچه در بیان فارسی مسطور گشته من عندالله همان کافیست... چون این ایام زمان خفا است و شمس ازلی در افق جان مستور، باید همه را به حب جمع نمود" (اسرارالآثار، ج 5، ص 312، ذیل کلمه یحیی).

در مورد استقامت و پایداری حضرت باب هم حتما می دانید که ایشان یک بار در شیراز تنها با خوردن یک سیلی ادعاهای خود را پس می گیرند و بر فراز منبر مسجد وکیل، به تمام مریدانشان لعنت می فرستند (تلخیص تاریخ نبیل، ص 139 – 141). یک بار دیگر هم در تبریز پس از مجلس ولیعهد، با خوردن تنها 11 ضربه ی چوب (که بر کف پای مبارک نواخته شد) از همه ی دعاوی خود توبه می کنند (کشف الغطا، ص 201 – 205).

بد نیست برای این که معلوم شود چقدر گرفتاری های حضرت باب ناشی از انگیزه های نوع دوستانه و مردم خواهانه ی ایشان بوده یک نگاهی به احکام ایشان در کتاب "بیان" بیاندازید؛ احکامی که حضرت عبدالبهاء آنها را بدین نحو خلاصه نموده اند: "در یوم ظهور حضرت اعلی، منطوق بیان ضَرب اعناق (زدن گردن ها) و حَرق کتب و اوراق، و هدم بقاع (ویران کردن مساجد و زیارتگاه ها) و قتل عام الا من آمن و صدّق (کشتن همه به جز آنهایی که به ایشان ایمان آورده اند و تصدیقشان کرده اند) بود" (عبدالبهاء، مکاتیب، ج2، ص 266).

حضرت باب برای این که نواقص! اسلام را مرتفع کنند، اسلام را نسخ فرمودند و احکام نورانی خودشان را جایگزین احکام اسلام کردند. چند نمونه از آن احکام متعالی این است:

- حکم سوزاندن و نابود کردن تمامی کتب غیر امری
بیان فارسی، ص 198: "فی حُکم محو کلّ الکتب کلّها إلا ما أنشئت أو تنشئ فی ذلک الأمر" (در حکم نابود ساختن همه ی کتاب ها – تماما- مگر آنچه درباره ی بابیت نوشته شده یا نگاشته خواهد شد).

- حکم تدریس انحصاری کتاب بیان، و آنچه همچون علم حروف! به مطالب بیان مربوط می شود
بیان عربی، ص 14 و 15: "لا تتعملّنّ إلا بما نزّل فى البیان أو ما تنشئ فیه من علم الحروف و ما یتفرّع على عمل البیان" (جز آنچه در بیان نازل شده یاد مگیرید! یا آنچه از علم حروف و دیگر مسائلی که در عمل به کتاب بیان به کار می آید).

- تاراج تمام اموال و دارایی های غیر بابیان
بیان فارسی، ص 157: "در این ظهور حلال نیست بر غیر مومنینِ به حق، آن چه ما یُنسَب به ایشان است (هر چیزی که به آنها منسوب می شود)، الا آن که داخل در ایمان گردند که آنوقت حلال می گردد بر ایشان"،
و می گویند: "کل از کل (همه چیز از همه کس) گرفته می شود الا آن که داخل شوند در ظل دین او".
در کتاب بیان عربی صفحه 18 هم می فرمایند: "فلتأخذنّ من لم یدخل فى البیان ما یُنسبُ إلیهم" (پس بی گمان گرفته می شود از هر کسی که در بیان وارد نمی شود هر چه به او منسوب است).

- حکم ازدواج اجباری پسران و دختران بالای یازده سال:
بیان عربی، ص 38: "فلتقترننّ بینهما بعد ما قضی إحدى عشر سنة" (پس البته لازم است که پسران و دختران را با هم تزویج کنید وقتی که یازده سال از آنها گذشته باشد).
و همین طور در لوح هیکل الدین، ص 36: "کتب علی الآباء و الأمهات ازدواج ذریّاتهنّ إن یَقدِرنَ بعد إحدى عشر سنة وإن لم یَقدِروا على من یَقدِر من أولى قرابته فی الکتاب" (بر پدران و مادران در صورت توانایی واجب است فرزندانشان را پس از یازده سالگی تزویج کنند، و اگر پدر و مادر توان این کار را نداشتند این کار بر خویشاوندانی که می توانند واجب است).

- حکم تحریم سواری گرفتن از گاو و نوشیدن شیر خر و بازی با تخم مرغ
بیان عربی ص 49 "لا ترکبنّ البقر و لا تحملنّ علیه من شیئ ... و لا تشربنّ لبن الحمیر ... و لا ترکبنّ الحیوان إلا و أنتم باللجام و الرّکاب لترکبون ... و لا تضربنّ البیضة على شیئ یضیّع ما فیه قبل أن یطبخ" (سوار گاو نشوید و بر آن حیوان چیزی بار نکنید ... شیر الاغ ننوشید ... سوار هیچ حیوانی نشوید مگر با افسار و رکاب باشید ... تخم مرغ را به چیزی نزنید که محتویات آن پیش از پخته شدن آن خراب می شود).
قضاوت با شما خواننده گرامی

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 9:9  توسط پژمان | 
بهائیان بر این باورند که آئین ما آئین محبت است و با عداوت میانه ای ندارند.جمله ی زیر از جناب بهالله درخانواده بهاالله قبل از فروپاشی و اختلاف کتاب پیام ملکوت است:

"حضرت بهاءالله اعلان فرمود که دین باید سبب الفت و محبّت باشد. اگر دین سبب عداوت شود نتیجه ندارد بی دینی بهتر است."
بهائیان با استناد به چنین عباراتی بیان می دارندکه با آمدن بهاءالله دین جدیدی نازل شده و هدف اصلی آن برقراری صلح جهانی و وحدت عالم انسانی است. حال بر اساس بیان فوق اگر این دین باعث دشمنی و عدوات شود نبود آن بهتر از بودن آن است. با اندکی تورق در کتب تاریخ معاصر به سادگی می توان فهمید که آیا بهائیت به این ادعایش عمل کرده یا نه؟
آیا بهائیت سبب الفت و محبت بوده یا نه؟...

اختلافات بهائیان از ابتدای پیدایش تا به امروز بر سر چه مساله ای بوده است؟
و ...
در این مقاله به طور مبسوط به این بیان می پردازیم و به نتایج جالبی دست پیدا می کنیم."
*****
متن کامل سخن بهاالله را در این زمینه دقت می نمائیم:

ص 44 پیام ملکوت
ثانیاً حضرت بهاءالله اعلان فرمود که دین باید سبب الفت و محبّت باشد. اگر دین سبب عداوت شود نتیجه ندارد بی دینی بهتر است زیرا سبب عداوت و بغضاء بین بشر است. و هر چه سبب عداوت است مبغوض خداوند است و آنچه سبب الفت و محبّت است مقبول و ممدوح. اگر دین سبب قتال و درندگی شود آن دین نیست بی دینی بهتر از آن است. زیرا دین بمنزلهء علاج است اگر علاج سبب مرض شود البتّه بی علاجی بهتر است. لهذا اگر دین سبب حرب و قتال شود البتّه بی دینی بهتر است .

صرفنظر از درستی یا نادرستی کلام فوق (که البته خود آن هم می تواند موضوع مناسبی برای بحث و گفتگو باشد زیرا که هیچکدام از ادیان الهی از ابتدای تاریخ تا به امروز همچنین ادعایی نکرده اند.) به بررسی تاریخ بابیه و بهائیه در ایران می پردازیم تا ببینیم که این دیانت جدید سبب " محبت یا عداوت" بوده است!
دوره باب

بعد از زندانی شدن باب در چهریق به شدت از تماس وی با بابیه ممانعت می شد.در همین هنگام بود که محمد شاه درگذشت ( شوال 1264 ) و شاهزادگان و درباریان گرفتار امور جانشینی شدند و اوضاع کشور دگرگون و نابسامان گردید. بابیان نیز فرصت را غنیمت شمرده، سر به شورش برداشتند و به تدریج سه جنگ خونین داخلی که غایت آمال دشمنان این آب و خاک بود، در سه نقطه ی ایران به راه انداختند و انگیزه ی این نبردها فرامین متوالی خود باب بود که در گذشته ی ایام به ایشان نگاشته بود.
•نخستین جنگ در اولین روزهای پادشاهی ناصرالدین شاه در قلعه ی شیخ طبرسی مازندران ( نزدیک شاهی ) آغاز شد و رهبری آن به عهده ی ملا حسین بشرویی و پس از قتل وی به دست میرزا علی بارفروشی بود و در ماه رجب سال 1265 با شکست کامل بابیه پایان پذیرفت.

در کتاب مطالع الانواربه طور مفصل ماجرای این جنگ ذکر گردیده که من به گوشه هایی ار آن اشاره می کنم:
ص 330
هنوز صبح طالع نشده بود که جناب قدّوس باصحاب فرمودند: " ای جنگجویان خدا سوار شوید " بعد فرمودند درهای قلعه را بازکردند خودشان از قلعه بجانب وسکس روانه شدند جناب ملّا حسین با
دویست و دو نفر از اصحاب شجاع و دلیر از دنبال قدّوس روانه شدند برف و گل راه را فرو گرفته بود اطرافشان را هم دشمنان احاطه کرده بودند و درتاریکی شب بآنها هجوم میکردند استحکامات جنگی هم کاملاً فراهم بودولی هیچ یک از این امور مانع اجرای مقصود اصحاب نشد با کمال شجاعت از قلعه خارج شده همراه جناب قدّوس میرفتند. شاهزاده مراقب جناب ملّا حسین بود و میخواست بداند که بکجا میروند چون دید بمرکزاستحکامات لشکر نزدیک میشوند برای اینکه از پیش آمدن اصحاب جلوگیری کند امر بتیر اندازی کرد امّا فایده نداشت زیرا جناب ملّا حسین تمام استحکامات را در هم شکست و ابواب پیشرفت را مفتوح ساخت و بالاخره بمحلّی که شاهزاده در آن قرار داشت و منزل شخصی او بود هجوم
کرد.ص 345
جناب باب الباب در آن وقت برخاستند و بر اسب سوار شدند و فرمودند اصحاب در قلعه را بازکنند آنگاه با سیصد و سیزده نفر از یاران برای مقابله با دشمنان از قلعه خارج شدند و فریاد یا صاحب الزّمان برکشیدند صدای اصحاب در جنگل میپیچید و از اطراف منعکس میشد جناب ملّا حسین بسنگر اوّل حمله کردند این سنگر بدست زکریای قادی کلائی سپرده شده بود باب الباب بفاصلهء کمی سنگر را در هم شکستند و زکریا را مقتول ساخته سربازانش را پریشان و متفرّق ساختند بلافاصله با نهایت سرعت و شجاعت سنگر دوّم و سوّم را نیز گشودند هر چه پیش میرفتند خوف و بیم لشکردشمن زیادتر میشد و نا امیدی و اضطرابشان بیشتر میگشت سراپای آنها را وحشت و دهشت گرفته بود از اطراف مثل باران بر سر
اصحاب و باب الباب گلوله میبارید ولی آنها ابداً اعتنائی نداشتند و پیوسته پیش میرفتند تا جمیع سنگرها را در هم شکسته و استحکامات را ویران ساختند در این بین عبّاسقلیخان لاریجانی بالای درختی رفت و
خودش را در میان شاخه‌های درخت پنهان ساخت و بمراقبت اصحاب پرداخت اطراف او را تاریکی فرو گرفته بود و بخوبی میتوانست در پرتو مشعلهائیکه روشن شده بود باب الباب و اصحابش را کاملاً مراقبت کند
جناب ملّا حسین سواره پیش میرفتند ناگهان پای اسب ایشان بریسمان یکی از چادرهای نصب شده پیچید ایشان میخواستند اسب را از این ورطه برهانند که ناگهان هدف گلولهء دشمن خیانتکار یعنی عبّاسقلیخان لاریجانی گشتند اثر گلوله شدید بود خون بسیار از زخم باب الباب جاری میگشت عبّاسقلیخان نمیدانست که مقتول او کیست جناب ملّا حسین ازاسب پیاده شدند و چند قدم بیشتر برنداشتند که قوای ایشان بضعف و سستی گرائیده برزمین افتادند دو نفر جوان خراسانی از اصحاب باب الباب که یکی موسوم بقلی و دیگری موسوم بحسن بود پیش آمدند و جناب باب الباب را برداشته بقلعه بردند. ص348
جناب قدّوس با دست خویش جسد باب الباب را در قبر گذاشتند و باصحابیکه نزدیکش بودند فرمودند مدفن باب الباب را باید از همه کس مستور و مکتوم بدارید حتّی سایر اصحاب هم نباید بفهمند که مدفن باب الباب کجاست هیچ کس را مطّلع مسازید بعد دستور دادند سی و شش نفر دیگر از اصحاب را که شهید شده بودند در شمال مقبره و ضریح شیخ طبرسی در میان یک قبر دفن کنند وقتی که بدنها در میان قبر گذاشته میشد میفرمود احبّای الهی باید مانند این شهدای امر مقدّس رفتار کنند همانطور که اینها در حال ممات با هم متّحدند احبّاء هم باید در دورهء حیات خویش با هم متّحد باشند در آن شب قریب نود نفر از اصحاب در میدان جنگ زخمی شده بودند.
از روز دوازدهم ذی القعدهء سال هزار و دویست شصت و چهار هجری یعنی اوّلین روزیکه اصحاب مورد هجوم اعدا قرار گرفتند تا روز وفات جناب ملّا حسین که روز نهم ربیع الاوّل سال هزار و دویست و شصت و پنج هجری هنگام طلوع فجر بود مطابق شماره و حساب میرزا باقر هفتاد و دو نفر از اصحاب در طول این مدّت بشهادت رسیده بودند.
....

در اینجا مشاهده می کنیم که در اثر پیدایش دین بابی این جنگ و خونریزی در گرفته است.
آیا علت و سبب این جنگ و خونریزی ها چیزی جز دین و اعتقادات گروهی از بابیان بوده است؟
این افراد بنا به گفته ی جناب اشراق خاوری به خاطر ایمان و علاقه ای که به باب داشته اند این چنین خود را در رنج و عذاب افکندند و به جنگ و شورش پرداختند.
جمله جناب بهاءالله را دوباره می آوریم:
اگر دین سبب قتال و درندگی شود آن دین نیست بی دینی بهتر از آن است. زیرا دین بمنزلهء علاج است اگر علاج سبب مرض شود البتّه بی علاجی بهتر است. لهذا اگر دین سبب حرب و قتال شود البتّه بی دینی بهتر است .
بنابراین نتیجه می گیریم اگر اینان به باب اعتقادی نداشتند و اصلا جناب باب وجود نداشت بهتر بود زیرا در آنصورت دیگر جنگ و قتالی هم در نمی گرفت.
دومین برخورد در شهر نیریز با قیام سید یحیی دارابی برپا گردید که در شعبان 1266 با مرگ سید یحیی به انجام رسید.
بخشی از این ماجرا را از کتاب تاریخ نبیل ص ٤٦٤ تا ٤٦٧ در اینجا می آوریم:

چون زین العابدین خان و همراهانش مطمئنّ شدند که اصحاب جناب وحید پراکنده و پریشان شده‌اند با هم مشورت کردند که چه بکنند و از چه راهی سوگندی را که خورده‌اند مراعات نکنند و جناب وحید را بقتل برسانند زیرا مدّتها بود آرزوی قتل وحید را داشتند ولی هر چه فکر میکردند که راهی پیدا کنند که بتوانند بآن وسیله سوگند خود را بشکنند ممکن نشد ناگهان شخصی موسوم بعبّاسقلی خان که مردی ستمکار و سنگین دل بود بزین العابدین خان و سایرین گفت اگر شما قسم خورده‌اید نمیتوانید سوگند خود را بشکنید من که قسم نخورده‌ام و سوگند یاد نکرده‌ام از اینجهت حاضرم کاری را که شما نمیتوانید بکنید انجام بدهم آنگاه با نهایت خشم و غضب گفت من حاضرم هر کس که مخالف دین اسلام باشد او را بگیرم و بکشم آنگاه فریاد کرد و اشخاصی را که خویشاوندانشان در جنگ کشته شده بودند دور خود جمع نمود تا جناب وحید را بقتل برسانند.
از جمله سخنان جناب وحید این بود که میفرمود:" ای محبوب من تو میدانی که من در راه محبّت تو از جهان گذشتم و بر تو توکّل کردم با کمال بی‌صبری آرزو دارم که بساحت قدس تو مشرّف شوم زیرا من جمال و رخسار خداوندی ترا زیارت کرده‌ام خدایا تو بینا و آگاهی که این شخص خونخوار شریر با من چگونه رفتار کرد من هیچوقت بمیل او رفتار نکردم و هر گز بیعت نخواهم نمود. دوران حیات جناب وحید که سر بسر با شرافت و شجاعت آمیخته بود بدینگونه بپایان رسید حقیقتاً دورهء حیات تابناکی که مملوّ از حوادث باشد و بوسعت علم و بلند نظری و همّت کامل و فداکاری بیمثل و نظیر ممتاز باشد سزاوار است که باینگونه تاج شهادتی مکلّل و مزیّن گردد. چون آن بزرگوار بشهادت رسید پیروان و دوستداران آن حضرت ببلای شدید مبتلا گشتند پنجهزار نفر مأمور شدند که پیروان حضرت را اعم از زن و مرد و اطفال دستگیر کنند این عدّهء خونخوار مردم را میگرفتند و بزنجیر میکشیدند و اذیّت بسیار میکردند و آخر کار بقتل میرساندند نسبت بزنها و اطفال طوری رفتار کردند که قلم از وصفش عاجز است املاک همه را مصادره کردند خانهء همه را غارت کردند منزلشان را ویران نمودند قلعه خواجه را خراب و با خاک یکسان نمودند عدّه‌ای از مردان را بشیراز فرستادند همهء آنها مغلول بودند در شیراز همه را بقتل رساندند و بشدیدترین وضعی بحیاتشان خاتمه دادند زین العابدین خان چند نفر از آنها را که ممکن بود پولی از آنها بگیرد پیش خود نگاهداشت و در سردابهای تاریک زیر زمینی محبوس ساخت پس از آنکه مقدار زیادی از هر یک پول گرفت آنها را بدست میر غضب‌ها سپرد تا بانواع و اقسام باذیّت و آزارشان پردازند میر غضب‌ها آنها را در میان کوچه ها و بازارهای نیریز میبردند و هر چه میتوانستند آنها را اذیّت میکردند و بقیّهء دارائی آنها را میگرفتند و آخر کار آنان را بقتل میرساندند بعضی را با آتش داغ میکردند ناخن‌های آنها را میکندند تازیانه‌شان میزدند، مهارشان میکردند دست و پای آنها را میخ میکوبیدند و با این حالت در وسط بازار نگاهشان میداشتند تا مردم آنها را تمسخر و استهزا کنند.


همانطور که در بالا هم آمده است علت وقوع این حادثه مباحث اعتقادی بوده است و دو طرف ماجرا بر اساس عقاید خود می جنگید از طرفی بابیان به علت اعتقاد به علی محمد شیرازی به شورش و فتنه دست زده بودند و از طرف دیگر مسلمانان هم چون ادعای باب را مخالف عقاید دیانت اسلام می دیدند برای خاموش کردن فتنه بابیان به جنگ آنها آمده بودند.
امری که کاملا مشخص و واضح است اینست که وقوع چنین رخدادهایی بر اساس آمدن دینی است که بنا به گفته¬ی بهالله نبودنش بهتر از بودنش است چون باعث جنگ و خونریزی شده است!!!
از اینجا مشخص می شود که جناب بهالله اصولا به جناب باب معتقد نبوده است چون اصلا دین او را دین نمی داند و می گوید چنین دینی نبودنش بهتر از بودنش است بیان او را دوباره می آورم:


اگر دین سبب قتال و درندگی شود آن دین نیست بی دینی بهتر از آن است.


• سومین نبرد در زنجان به رهبری ملا محمدعلی زنجانی میان بابیان و دولتیان درگیر شد و در ماه ربیع الاول سال 1267 با نابودی ملا محمد علی خاتمه یافت.

در کتاب آموزه های نظم نوین در بیان تاریخ باب این واقعه را این چنین بیان می کند:

" 9- دیگر شروع واقعه زنجان است. در آن رویداد بزرگ دهها هزار سپاهی که از سوی امیر نظام بدانجا گسیل شده بودند، مکرر از سه هزار اصحاب ملا محمد علی زنجانی که در قلعه علی مردان خان محصور بودند، شکست خوردند. این واقعه تا شش ماه پس از شهادت حضرت رب اعلی ادامه یافت و منجر به شهادت جناب حجت و 1800 نفر از اصحاب وی گردید. "

بنابراین متن در این واقعه 1800 نفر از بابیان و چندین هزار نفر از سپاهیان دولتی از بین رفتند که علت اصلی وقوع این فتنه ها دین و اعتقادات بابیان بوده است حال اگر سخنان جناب بهاالله را در نظر بیاوریم که گفته اند :

" اگر دین سبب قتال و درندگی شود آن دین نیست بی دینی بهتر از آن است. "

نتیجه می گیریم دین بابیان ، دین نبوده است و آنان بنا به گفته ی بهاالله به اشتباه رفته اند و اگر این دین را نداشتند این جنگ و قتال ها پیش نمی آمد. و یا اگر بخواهیم بگوییم که نه اعتقاد بابیان درست بوده است و آنها شهید شده اند و ... باید به ناچار بپذیریم که جناب بهاالله اشتباه کرده و سخن نادرستی را گفته اند و به تبعاتش فکر نکرده اند.
***
دوره بهاءالله

در بررسی بیان زیر از جناب بهاالله درص 44 پیام ملکوت ":
حضرت بهاءالله اعلان فرمود که دین باید سبب الفت و محبّت باشد. اگر دین سبب عداوت شود نتیجه ندارد بی دینی بهتر است زیرا سبب عداوت و بغضاء بین بشر است. و هر چه سبب عداوت است مبغوض خداوند است"به بررسی برخی اتفاقات دوره جناب باب پرداختیم و دیدیم که با پیدایش جناب باب و آیین جدیدش نه تنها الفت و محبتی به وجود نیامده بلکه جنگ و نزاع و خونریزی نیز به وقوع پیوست و عامل به هدر رفتن خون هزاران انسان شده است لذا نتیجه گرفتیم که بنا بر فرمایش جناب بهاالله نبودن این دین بهتر از بودنش می باشد و بی دینی برای بابیان بهتر از بابی بودنشان است!!

در بررسی این بیان مبارک اینبار به مرور برخی از وقایع دوران زندگی جناب بهاالله می پردازیم:

بعد از اینکه جناب بهاالله ادعاهای خویش را کم کم مطرح کرد و برخی افراد را به خود جذب نمود کم کم بین ایشان و برادرشان صبح ازل اختلاف بوجود آمد و طرفدارانشان به جان همدیگر افتادند جناب صبح ازل بر برادر غضب نمود و وی را از خود راند و میرزا حسینعلی ناچار گردید تا به طور پنهانی و بی خبر، از بغداد خارج شده به کوه های سلیمانیه نزدیک موصل به نزد دراویش نقشبندیه و قادریه برود. جناب ایشان دو سال تمام در آن نواحی با لباس مخصوص و کشکول درویشی به نام دروغین درویش محمد به مطالعات عرفانی و عملیات کیمیاگری پرداخت.

خود ایشان علت این عزیمت را چنین بیان می کنند:

" مهاجرتم را خیال مراجعت نبود "و " مقصود جز این نبود که محلّ اختلاف احباب نشوم و مصدر انقلاب اصحاب نگردم " .

بنابراین خود ایشان هم اظهار و اعتراف کرده اند اعلان امر ایشان باعث اختلاف دوستان و هم کیشانشان شده است لذا بنا بر بیان قبلی دین ایشان باعث اختلاف شده و نبود این دین بهتر از بودنش می باشد و خودشان هم بر این موضوع تصریح دارند.

جناب بهالله خود بر این امر واقف گشته لذا چاره جز عزیمت پیدا نکردند و تا دو سال دیگری خبری از ایشان و ادعاهایشان نبود اما سوال این است که با اینکه خودشان بر این مساله واقف بودند و میدانستند که با اظهار امر باعث اختلاف بین احباب خواهند شد بعد از دو سال بازگشتند و دوباره به ادعاهای قبلی و یا حتی ادعاهایی بالاتر پرداختند و به اختلافات قدیمی دامن زدند و کار را بدانجا رساندند که بابرادر خود به نزاع و مجادله پرداختند و کار را بدانجا رساندند که انواع و اقسام فحش و ناسزاها را به همدیگر نثار کردند و باز خون عده ای بی گناه را به هدر دادند.

جناب بهاالله داشتیم دلیل مهاجرت خویش به کوههای سلیمانیه را جلوگیری از بروز تفرقه و اختلاف در میان دوستان و نزدیکان بیان کرده اند و اظهار داشته اند که تصمیم بر عدم مراجعت گرفته بودند :

"چون فی الجمله بر امورات محدثهء بعد اطّلاع یافتم از قبل مهاجرت اختیار نمودم و سر در بیابانهای فراق نهادم... و مقصود جز این نبود که محلّ اختلاف احباب نشوم و مصدر انقلاب اصحاب نگردم و سبب ضرّ احدی نشوم و علّت حزن قلبی نگردم. قسم بخدا که این مهاجرتم را خیال مراجعت نبود و مسافرتم را امید مواصلت نه." قرن بدیع ص 250

بنابراین بیانات، جناب بهاالله تصریح کرده است که با اظهار امر خود درگیری واختلاف در بین دوستان و نزدیکانشان بوجود آمده است و ایشان جهت جلوگیری از وخیم تر شدن اوضاع تصمیم می گیرد که از آن منطقه مهاجرت کند و دیگر هیچگاه باز نگردد و در خیال خود هم تصور بازگشت و مراجعت را راه نمی داده است چون به خوبی می دانست که در صورت بازگشت و اظهار نمودن ادعاهای من یظهره اللهی سبب بروز جنگ و دعواهای بسیاری خواهد شد که ضررهای بسیاری را به احباب و دوستان ایشان وارد خواهد کرد لذا بنا بر گزاره ی اول (از قول خود جناب بها ) که دین باید سبب الفت و محبت باشد و اگر سبب عداوت شود بی دینی بهتر است ایشان کلا قید ادعاهیش و اعلام من یظهره اللهی را می زند و مهاجرت می کند و در خیال خویش هم دیگر امید بازگشت و مراجعت نداشته است.
تا اینجا اعمال ایشان با سخن فوق تطابق دارد و برای جلوگیری از عداوت و دشمنی از ریشه قید دین بهایی را می زند و به قول معروف بی خیال ماجرا می شود اما معلوم نیست چرا بعد از دو سال ایشان دوباره نظرشان عوض می شود و باز می گردد و به ادعاهای قبلی روی می آورد و حتی آنها را بالاتر می برد و در نتیجه بین او و برادرش باعث بروز جنگ و عداوت می شود و در ادامه بین پیروان و دوستانشان درگیری های شدیدی روی می دهد که خود ایشان از آن به این شکل تعبیر می کند:

"در این ایّام رائحهء حسدی وزیده که قسم بمربّی وجود از غیب و شهود که از اوّل بنای وجود عالم... تاحال چنین غلّ و حسد و بغضائی ظاهر نشده و نخواهد شد"
قرن بدیع ص 249

بنابراین طبق بیانات خود بها با ظهور دین بهایی به جای بوجود آمدن الفت و محبت، بغض و کینه و حسدی بوجود می آید که در قبل از آن سابقه نداشته است و در زمانهای بعد هم ایجاد نمی شود بنابراین اگر ادعای جناب بها مبنی بر اینکه "اگر دین سبب عداوت شود نتیجه ندارد بی دینی بهتر است" را گزاره ای درست فرض کنیم ناچار باید نتیجه بگیریم که بی دین بودن بهتر از داشتن دین بهائیت است !!



در بررسی این وقایع چند سوال مهم مطرح می شود:

1- چرا جناب بها با اینکه از پیش می دانستند با بازگشت و طرح ادعاهای پیشین چنین بغض و کینه و عداوتی پیش می آید دوباره بازگشتند و باعث بروز این اختلاف و درگیری و در نهایت دشمنی بین دوستان و نزدیکان خود شدند ؟

2- مگر ایشان نگفته بود که دیگر اصلا بازنمی گردم و حتی خیال آن را هم در ذهنم وارد نمی کنم پس چرا سخنان قبلی اش را نقض کرد و دوباره بازگشت؟

3- آیا اصولا در طول تاریخ بین انبیا و فرستادگان الهی سابقه داشته است که یکی از انبیا برای اینکه بین مردمی که می خواهد آنان را هدایت کند دشمنی و عداوتی پیش نیاید وقتی دید عده ای از مردم با او مخالف هستند مردم را رها کند و دست از ماموریت و وظیفه الهی خود بردارد؟

4- آیا اصلا امکان دارد که خداوند پیامی را برای بشر بفرستد ولی شخص حامل پیام خودش چون تشخیص داده که با ابلاغ پیام بین مردم درگیری و نزاع پیش می آید از ابلاغ آن صرف نظر کرده به گوشه ای رفته و کنج عزلت برگزیند؟

دوره پس از بها

موضوع عداوت یا محبت را پس از جناب بها در آیین بهایی پی می گیریم تا ببینیم این آیین نوظهور تا چه حد در نیل به محبت موفق بوده است آیا بعد از جناب بها بر اثر تعالیم ایشان و نشر آیینشان صلح ومحبت رواج یافته یا برعکس دشمنی و عداوت بیشتر شده است؟!
در لوح عهدی جناب بهالله در سفارش خود به فرزندان و دیگر پیروانش چنین بیان می دارد:
" ...مقصوداین مظلوم از حمل شدائد و بلایا و انزال آیات و اظهار بیّنات اخماد نار ضغینه و بغضا بوده که شاید آفاق افئده اهل عالم بنور اتّفاق منوّر گردد و بآسایش حقیقی فائز و از افق لوح الهی نیّر این بیان لائح و مُشرق باید کلّ به آن ناظر باشند ....
اذا غیض بحر الوصال و قضی کتاب المبدء فی المآل توجّهوا اِلی من اراده اللّه الّذی انشعب من
هذا الاصل القدیم مقصود از این آیه مبارکه غصن اعظم بوده کذلک اظهرنا الامر فضلاً من عندنا و انا الفضّال الکریم قد قدّر اللّه مقام الغصن الاکبر بعد مقامه انّه هو الآمر الحکیم قد اصطفینا الاکبر بعد الاعظم امراً من لدن علیم خبیر....
بگو ای عباد اسباب نظم را سبب پریشانی منمائید و علّت اتّحاد را علّت اختلاف مسازید امید آنکه اهل بهآء بکلمه مبارکه قل کلّ من عند اللّه ناظر باشند و این کلمه علیا بمثابه آبست از برای اطفاء نار ضغینه و بغضاء که درقلوب و صدور مکنون و مخزون است...."
جناب بها پس از بیان همان شعار همیشگی یعنی دعوت به دوستی و محبت و الفت ( که البته همان طور که مشاهده کردید خود در رسیدن به آن ناتوان بودند و اعتراف کردند که با اظهار امر و بیان ادعاهایشان چنان آتش کینه و حسدی بلند شده که در قبل و بعد سابقه نداشته است!) دراین لوح اعلام میدارد که از طرف خدا ( البته در جمله بعد می گویند که خودم انتخاب کردم!) جناب غصن اعظم بعد از ایشان (بها) اطاعتش بر همگان لازم و واجب است و بعد از او غصن اکبر دارای این مقام خواهد بود ایشان تاکید می کند که این امر از طرف خداوند بر حسب حکمت نازل شده است.
بعد از بیانات فوق جناب بها دوباره به همان شعار قبلی اشاره می کند و اعلام می دارد که دین باید سبب اتحاد و الفت باشد آن را سبب اختلاف و دشمنی نکنید اما این همه تاکید و اصرار و جناب بها موثر نیفتاد و بلافاصله پس از مرگ ایشان آتش جنگ و دشمنی بین اغصان و افنان فروزان شد.
آری سخن در آن است که با وجود آن که در لوح عهدی سفارش شده بود که اختلاف و نزاع نیفتد و احترام ‏و دوستی اغصان و بستگان دیگر مراعات شود و ناسزا و افترا موقوف گردد، با این حال چون دو دستگی ‏بالا گرفت، عباس افندی، غصن اکبر را ناقض(پیمان شکن) اکبر و مریدانش را ناقضین خواند و پیروان خود ‏را ثابتین نام نهاد. ‏
جنگ میان ثابتین و ناقضین از آن داستان های خواندنی و شنیدنی است. اگر برای نمونه، به ذیل کلمه ی ‏ناقضین در کتاب رحیق مختوم مراجعه کنید خواهید دید که تعلیم وحدت عالم انسانی و جمله ی دین باید سبب الفت و محبت باشد چگونه جلوه گری کرده است. حقیر منکر آن نیستم که ممکن است میان ‏بازماندگان کسی- به ویژه اگر مقام و منصب و مال و منالی در میان باشد- اختلاف و چند دستگی پدید آید و ، اما سخن در آن است ‏که بهائیتی که مدعی وحدت عالم انسانی است و بنا بر آن دارد که با دشمن نیز همانند دوست رفتار کند و ‏گرگ خون خواره را آهوی ختن بشمارد و متعرض کسی که به او تعرض کرده است، نشود و در فکر انتقام ‏و مقابله به مثل نباشد و خلاصه تمامی آن ادعاهای به ظاهر زیبا را با بوق و کرنا به سمع عالمیان می ‏رساند و نیز مدعی است که این تعلیم مشعشع نخستین بار توسط او مطرح شده است و این افتخاری است ‏که نصیب دین و آئین او گشته است، چگونه دچار دعواهای خانوادگی می شود و سخنان و اعمال شرم ‏آوری در میان آنان بروز می کند.
محمدعلی (غصن اکبر) نیز به تلافی، غصن اعظم(جناب عبدالبهاء) را رئیس المشرکین گفته، ابلیس لقب ‏داد. (توقیعات مبارکه ی شوقی افندی معروف به لوح قرن جلد یکم ص 103 و رحیق مختوم 87 )‏
بار دیگر سرکار آقا (جناب عبدالبهاء) برخلاف تعلیم و توصیه ی پدر، برادر و مریدانش را با القاب:‏

‏ «پشه» و «سوسک» و «کرم خاکی» و «خفاش» و «جغد» و «کلاغ» و «روباه» و «گرگ» و . . . ‏

باقی درندگان و خزندگان موذی مفتخر ساخت و خویشتن را بلبل و طاووس نامید. (مکاتیب جلد یکم ص ‏‏442 و 443 و نیز مکاتیب جلد دوم ص 234 و الواح وصایا چاپ مصر ص 9 و توقیعات مبارکه جلد یکم ص 132‏ )
به هر روی، میرزا محمد علی هم از پای ننشست و جناب ابن البهاء را گوساله و الاغ دوپا ! خوانده، خود ‏را غضنفرالله ( شیر خدا ) لقب داد(مکاتیب جلد یکم ص 271 )
و این جاست که انسان از پیش بینی نادرست و فرجام اندیشی بر خلاف جناب بهاء به شگفت می آید که ‏سفارش فرموده بود اعضای خانواده دچار اختلاف نشوند؛ به ویژه اگر این کلام گهربار را نیز از سرکار آقا ‏‏عبدالبها و شوقی(جناب عبدالبهاء) دیده باشد که: انصاف باید داشت از نفسی که در تربیت اولاد و عیال و آل عاجز مانده، ‏چگونه امید تربیت اهل آفاق نماییم و آیا در این قضیه ذره ای شبهه و تردید است؟ لا والله! (مکاتیب جلد دوم ‏ص 182)‏
خوانندگان گرامی توجه داشته باشند که هدف از ارائه ی این مطالب آن است که بگوییم سران و پیشوایان بهایی در ‏گفتار و کردار دچار تناقض شده اند و چند گونگی در سخنان و رفتارشان امری عادی است که البته از هر انسان ‏جائز الخطائی پذیرفتنی است اما از کسانی که مدعی اند تعالیمشان از جانب خداوند است و خودشان نیز به وحی ‏الاهی و آسمانی ملهم اند، شگفتی برانگیز است.
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 11:6  توسط پژمان | 

" موش تو سوراخ نمي رفت جارو به دمش ميبست !!‌ " ماجراي وحدت عالم انساني در بيانيه بيت العدل بهائيان

حتما همه عزيزان ضرب المثل بالا را بارها شنيده اند كه معمولا در مورد افراد فاقد اعتبار و صلاحيت و اعمالشان بكار مي رود. اما رابطه اين ضرب المثل حكيمانه با بيت العدل بهائيان (مركزيت رهبري بهائيان مرکزیت بهائیان در اسرائیلدر حيفاي اسرائيل ) چيست؟

چندي قبل در يكي از سايتهاي رسمي فرقه بهائيت، مقاله اي با عنوان " قصه تله موش " را مطالعه كردم. در آن مقاله نويسنده كوشيده تا به خواننده القاء نمايد وضعيت بهائيان ايران مانند وضعيت موش داستان " تله موش " است. موش آن قصه كه در ديوار  خانه يك كشاورز لانه دارد، از درز ديوار شاهد ماجراهاي بيرون است و وقتي مي بيند كشاورز براي خلاصي از درازدستي هاي او "تله موشي" را به خانه مي آورد، احساس خطر كرده به حيوانات مختلف مزرعه ( كه سمبل گروههاي محافظ حقوق بشر هستند ) پناه برده، كمك مي خواهد. حيوانات مزرعه در برابر اين موضوع بي تفاوت مي مانند تا سرانجام طي ماجراهايي، اهل آن خانه و حيوانات مزرعه همگي نابود شده و موش داستان كه سمبل بهائيان ايران است، زنده مي ماند.

 با خواندن مقاله مذكور چند نكته به ذهنم رسيد. با خود گفتم، نويسنده مقاله به احتمال زياد يا از بهائيان خارج از ايران است كه به بهائيان ايران اينچنين حقيرانه مي نگرد و آنان را همانند موش مي پندارد و يا جزء اعضاي بيت العدل است كه بهائيان ايران را مانند موش آزمايشگاهي به هر عمل غير قانوني و خطرناكي مجبور كرده و در برابر مشكلات و عواقب آن اعمال فقط اظهار تاسف نموده و چند سطري پيام برايشان ارسال مي كنند !!

البته در نظام رهبري بهائيت نسبت دادن صفات زشت به بهائيان و استفاده از نام حيوانات جهت مورد خطاب قرار دادن بهائيان زيردست مطلب عجيب و تازه اي نيست و سابقه ديرينه دارد.

ميرزا حسينعلي نوري ملقب به بهاالله رهبر اين فرقه پيروان خود را با لقب اغنام              (گوسفندان) مي خواند و عبدالبهاء پسر ارشد و جانشين وي، سياهان آفريقائي را          " گاوهائي در ظاهر انسان " لقب مي داد و خانواده او در برخورد بين ايرانيان و خارجي ها، رفتاري آكنده از تبعيض و بسيار متفاوت از خودشان نشان مي دادند.

اما از نظر من لقب موش بيشتر مناسب اعضاء بيت العدل است تا هموطنان فريب خورده و گرفتار تشكيلات بهائيت، چرا كه رفتار اعضاء بيت العدل اخيرا هر شخصي را به سرعت به ياد ضرب المثل قديمي خودمان مي اندازد كه مي گويد " موش تو سوراخ نمي رفت جارو به دمش ميبست !!‌ "  

همانگونه كه مي دانيد، مدتي پيش 7 نفر از رهبران فرقه ضاله بهائيت در ايران كه به ياران ايران موسوم بودند و در پشت پرده وظيفه سازماندهي و هدايت تشكيلات پيچيده و هزار چهره جاسوسي اسرائيل در ايران را به عهده داشتند، دستگير شدند. اين واقعه باعث شد تا تزلزل بي سابقه اي در بين بهائيان ايران و محافلشان بوجود آيد. به طوري كه اين تزلزل و پراكندگي، اعضاء بيت العدل يا همان مقر فرماندهي اين تشكيلات جاسوسي كه در اسرائيل واقع است را بر آن داشت تا با ارسال چند بيانيه و منحرف كردن اذهان عمومي به مطالب حاشيه اي، دستگيري اين افراد را كم اهميت جلوه داده و به تدريج با مشغول كردن بهائيان به برخي شعارهاي نخ نما و پوشالي اين واقعه مهم را به دست فراموشي بسپارد. بدين شكل اعضاء بيت العدل مي كوشند تا اوضاع نا به سامان فعلي را كم كم تحت كنترل خود درآورند.

به عنوان مثال تشويق بهائيان ايران به مشاركت در اموري كه به نحوي به احقاق حقوق زنان مربوط مي شود و برقراري ارتباط با سازمانهاي ذي ربط يكي از اين دسيسه ها بود كه با حركتهاي مردمي مسلمانان ايراني به موقع تشخيص داده شده و طرح مذكور با شكست روبرو گرديد. اما آنچه بيش از همه به جاروي ضرب المثل موش و جارو شبيه است، آخرين بيانيه اعضاء بيت العدل درخصوص تشويق بهائيان به تلاش در جهت تحقق شعار "وحدت عالم انساني" است!

 اگر بهائيان ايران با تمسك به اصل تحري حقيقت كمي واقع نگرانه به بررسي گذشته تاريخي و روند شكل گيري بهائيت بپردازند متوجه مي شوند كه بر اساس قوانين و وصاياي پديد آورندگان اين نظام و تشكيلات، اصولا بيت العدل فاقد وجاهت قانوني در بين بهائيان است و درست حكايت همان موشي را دارد كه نمي توانست وارد سوراخ شود و خرده فرمايشات اخير كه طي بيانيه هاي فوق الذكر عنوان شد، حكايت همان جارويي را دارد كه در ضرب المثل بدان اشاره شده است.

مدارك و مستندات زير مي تواند روشنگر اين واقعيت باشد :

عباس افندی و شوقی افندی-         عباس افندي رهبر دوم فرقه بهائيت در الواح وصايا، ولي امر بعد از خود را معرفي و تاكيد مي كند كه سازمان اداري بهائيان (بيت العدل ) در همه اعصار بايد تحت رهبري ولي امر الله (شوقي افندي نوه او) باشد. و بعد از او اين مقام به فرزندان پسر ارشد از نسل او !! مي رسد. كه در غير اينصورت بيت العدل مشروعيت ندارد.

-         شوقي افندي در مورد اين جايگاه گفته " انفصال ركنين ( ولي امرالله بعنوان ركن اعظم و بيت العدل بعنوان ركن ثاني ) نظم بديع نيز از يكديگر ممتنع و محال است." 

-         بيت العدل در زمان شوقي افندي هرگز تشكيل نشد و شوقي افندي رهبر سوم و ولي امرالله بهائيان عقيم بود و پيش بيني عبدالبهاء بعنوان يك رهبر آسماني غلط از آب درآمد.

-         همچنين شوقي افندي كه تصور نمي كرد بيت العدل در زمان حيات او تشكيل نشود گفته است " چنانچه عضوي از اعضاء بيت العدل گناهي ارتكاب نمايد كه در حق عموم ضرري حاصل شود ولي امرالله صلاحيت اخراج او را دارد " و اما در زمان كنوني اين وظيفه به عهده چه كسي است ؟ سوالي است بي جواب. و نكات بسيار ديگري از آثار رهبران بهائيت وجود دارد كه اثبات مي كند بيت العدل بدون رهبري ولي امرالله مشروعيت ندارد.

اما علت سلطه بيت العدل بر بهائيان اين است كه در چهارچوبي كه رهبران بهائيت آن را ترسيم كرده اند هيچ فردي حق اعتراض و اظهار نظر ندارد و همه بهائيان مكلف اند در مسير تعيين شده حركت نمايند. " ... و جميع افنان و ايادي و احباي الهي بايد اطاعت او نمايند و توجه به او كنند ... اين كلمات را مبادا كسي تاويل نمايد و مانند بعد از صعود، هر ناقض ناكسي بهانه اي كند، علم مخالفت برافرازد و خودرايي كند و باب اجتهاد باز نمايد، نفسي را حق رايي و اعتقاد مخصوصي نه !! بايد كل، اقتباس از مركز امر – ولي امر – و بيت العدل نمايند و ما عداهما كل مخالف في ضلال مبين ".

آري بيت العدل كه خود فاقد مشروعيت است با چماقي بنام " طرد روحاني " بالاي سر تشكيلات بهائيت قرار دارد و هر فرد مخالفي را سركوب مي كند و حال دم از وحدت عالم انساني مي زند. جالب اينجاست كه اصالت اين شعار نه به بهائيت بر مي گردد و نه معنايي كه رهبران اين فرقه از آن تفسير كرده اند صحيح است و نه رهبران بهائيت در اعمال و رفتار خود به اين شعار عمل كرده اند.

- عبدالبهاء در باره ی وحدت عالم انسانی چنین می گوید:‏
جمال مبارک اعناق را از سلاسل و اغلال خلاص نمود و از جمیع قیود رهایی داد و فرمود: ‏" همه بار یک دارید و برگ یک شاخسار "
یعنی همه ی انسان ها میوه ی یک درخت اند و برگ های یک شاخه.  اگر منظور آن است که همه ی ما فرزندان آدم و ‏حوا هستیم و خداوند آفریننده  ماست و به همه ی ما انسان ها- چه مؤمن و چه ‏کافر- روزی می دهد و دوست دارد که تمامی انسان ها رو به خدا بیاورند و او ‏را بپرستند و از بدی ها دوری کنند و قدر و قیمت انسانی خویش را بازشناسند، ‏سخن جدید و حرف نوی نیست که بهائیت بخواهد به آن ببالد. این، آموزه ی ‏تمامی ادیان الاهی است. چنان که عبدالبهاء اعتراف می کند:

" امروز هرکسی به وحدت بشر خدمت کند در درگاه احدیت مقبول است؛ زیرا جمیع انبیای الهی در وحدت ‏عالم انسانی کوشیدند و خدمت به عالم انسانی کردند، زیرا اساس تعالیم الهی وحدت عالم انسانی است. ‏حضرت موسی خدمت به وحدت انسانی نمود، حضرت مسیح وحدت عالم انسانی را تأسیس کرد ، ‏حضرت محمد اعلان وحدت انسانی نمود . انجیل و تورات و قرآن اساس وحدت انسانی تأسیس نمودند. ‏شریعت الله یکی است و دین الله یکی و آن الفت و محبت است. حضرت بهاء‌الله تجدید تعالیم انبیاء فرمود. "‏‏(خطابات ، ج 1، ص 18 و 19) ‏

اما با ‏توجه به ادامه ی سخنان عبدالبهاء در تبیین و توضیح این بیان ، مطلب به گونه ی دیگری در ‏می آید. به ادامه ی بیانات جناب عبدالبهاء توجه کنید:‏
به عالم انسانی مهربانی کنید و به نوع بشر مهرپرور گردید ، ‏
بیگانگان را مانند آشنا معامله نمائید و اغیار را به مثابه یار نوارش فرمایید. ‏
دشمن را دوست ببینید ‏و اهرمن را ملائکه شمارید. ‏جفاکار را مانند وفادار به نهایت محبت رفتار کنید ‏و گرگان خونخوار را مانند غزالان ختن و ختا مشک معطر به مشام رسانید. ‏خائنان را ملجآ و پناه گردید ‏و مضطربان را سبب راحت دل و جان. (ص 160 ج سوم مکاتیب)‏
آن قسمت از این بیانات مشعشع که درست است، در تعالیم دیگر ادیان آسمانی و حتی برخی ادیان غیر ‏آسمانی نیز آمده است و آن قسمت هایی که نادرست است، زائیده ی ذهنی غیر منطقی است. مهربانی با ‏نوع بشر، معامله با بیگانه همانند آشنا، نوازش اغیار به مثابه ی یار، ممکن است قابل توجیه باشد، اما دیدن ‏دشمن به صورت دوست، اهریمن را ملائکه شمردن، جفاکار را همانند وفادار پنداشتن، گرگان خون خوار ‏را چون عزالان ختن دانستن، خائنان را ملجا و پناه گردیدن، با کدامین عقل و منطق درست از آب در می ‏آید؟
به این ترتیب تمامی تبه کاران و مجرمان و قاتلان و دزدان و جانیان، دیگر خیالشان راحت است زیرا در ‏آئین بهایی همگی آنان خوب و نازنین اند. از همین روست که در بهائیت حکم قصاص که یک حکم ‏خردمندانه برای حفظ جامعه از جرم و جنایت و آدم کشی است، منسوخ اعلام می شود.

-         یکی از افتخارات ما مسلمانان ایرانی اینست که سعدی (رحمت الله علیه ) شاعر حقیقت گوی شیرازی این اشعار نغز را با اتکا به تعالیم قرآن بیان نموده و این اشعار در سر در سازمان ملل متحد نقش بسته است که :
بنی آدم اعضای یک پیکرند که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار
این اشعار در واقع تر جمان آیات قرآن و تعالیم پیامبر اکرم (ص) می باشد و بهائیان بیخود آنرا جزو افتخارات خود محسوب نکنند .

 

-         در قرآن كريم مي خوانيم : "یا أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْناکُمْ مِنْ ذَکَرٍ وَ أُنْثى‏ وَ جَعَلْناکُمْ شُعُوباً وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا إِنَّ ‏أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاکُمْ "
هان ای مردم! ما شما را از یک زن و مرد آفریدیم و شما را شعبه ها و قبیله ها قرار دادیم تا یک دیگر را بشناسید. همانا گرامی ترین شما نزد خدا، پرهیزگارترین شماست.
پیامبر خدا هم در ماجرای فتح مکه چنین فرمود:
ُ" إِنَّ اللَّهَ أَذْهَبَ نَخْوَةَ الْعَرَبِ وَ تَکَبُّرَهَا بِآبَائِهَا وَ کُلُّکُمْ مِنْ آدَمَ وَ آدَمُ مِنْ تُرَابٍ وَ أَکْرَمُکُمْ ‏عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاکُمْ‏ "
همانا خداوند نخوت عرب و تکبر او را نسبت به پدرانش از میان برد و همگی شما از آدم اید و آدم هم از خاک است.
به این ترتیب اسلام در آن روزگار که نژادپرستی در جوامع بشری غوغا می کرد و حتی در یک جامعه، میان افراد تفاوت فاحش بود،خط بطلان بر افکار نژادپرستانه کشید. اما در اوائل قرن بیستم، عبدالبهاء در سخنرانی اش، بخودشیرینی یا هر هدف دیگری که داشته، در مقام تعریف و تمجید از سیاهان آمریکایی و مقایسه ی آنان با سیاهان آفریقایی، چنین افاضه می کند:
" مثلا چه فرق است میان سیاهان افریک و سیاهان امریک اینها خلق الله البقر علی صورة البشرند ، ‏آنان متمدن و با هوش و فرهنگ و حتی در این سفر در مجامع و مدارس و کنائس سیاهان در ‏واشنگتن صحبت های مفصل شد، مانند هوشمندان اروپ به تمام نکته ها پی می برند. ‏"
‏(خطابات بزرگ ، ص 119) . ‏
سخن در آن نیست که سیاهان افریقایی نیازمند تعلیم و تربیت اند. در این که حرفی نیست. سخن در آن است که آنان را گاوهایی در صورت انسان نامیده است. این است وحدت عالم انسانی؟

-         نگاهی به زندگی و عملکرد این رهبران بهائی مدعی وحدت عالم انسانی نشان میدهد که آنان به تنهائی خود از جمله ناقضین این شعار بوده اند و بر سر حکومت و رهبری جامعه بهائی به فحاشی و بد و بیراه گفتن نسبت به یکدیگر و وارد نمودن انواع اتهامات زشت و ناپسند نسبت به یکدیگر پرداخته اند تا بدانجا که آقای میرزا حسینعلی برادرش میرزایحیی را \\\" گرگ زاده \\\" معرفی میکند .

-         اختلافات عباس آفندی(عبدالبهاء) و محمد علی آفندی ( پسران بها الله ) بر سر جانشینی پدر ؛و خودمبحثی طولانی را میطلبد .
اختالافات میان ایادیان امرالله (نخبگان بهائی ) بر سر جانشینی شوقی و علم نمودن چماقی تحت عنوان \\\" ناقضین پیمان \\\" برای کوبیدن بر سر هر منتقد تشکیلات بهائی از جمله این شاهکارهای مدعیان وحدت عالم انسانی است .

-    هم اکنون در اثر تعلیمات به اصطلاح الهی بهائیت و در نتیجه شعار وحدت عالم انسانی فرقه هاي متعددی از بهائیت جدا شده و تحت عناوین : بهائیان سابق (  bahais  former ) - بهائیان واقعی (  orthodox  ) - بهائیان طرد شده (  bahais-ex  ) - بهائیان همجنس گرا ( gay bahais ) - بهائیان اصلاح طلب ( reformer bahais ) -سمائی ها و ... ثمره عینی وحدت عالم انسانی هستند ؟؟!!!؟! 

-    یکی دیگر از موارد نقض کننده شعار وحدت عالم انسانی در بهائیت احکام ضد انسانی و منافی اخلاق در بهائیت است :

اعتراف عبدالبها به احکام ضد حقوق بشری میرزا علی محمد باب:

کتاب مکاتیب- جلد1-صفحه266:

"در یوم ظهور حضرت اعلی ( میرزا علی محمد ) منطوق بیان( عبارت بود از :) ضرب اعناق ( گردن زدن غیر بابیها) حرق کتب ( سوزاندن کتابها) و اوراق و هدم بقاء و قتل عام الا من امن و صدق ( غیر بابیان)بود "

خوانندگان گرامی مشاهده نمایند که مهدی موعود مورد ادعای بهائیان که بایستی موجب سعادت و خوشبختی جوامع بشری و آرامش روحی و روانی جامعه و منادی وحدت و یکرنگی باشد، چگونه حکم قتل و غارت انسانها و سوزاندن سایر کتب را میدهد و روی امثال چنگیزخان مغول را سفید مینماید. نمونه اي از احكام بهاالله در كتاب اقدس چنين است :

     دستور سوزاندن و آتش زدن انسانها به جرم ايجاد حريق:

" من احرق بيتا متعمدا فاحرقوه و من قتل نفسا فاقتلوه " ( كتاب اقدس صفحه 18         )

کسی که عمدا خانه ای را آتش زد پس او را با آتش بسوزانيد و اگر کسی مرتکب قتل شد او را بی درنگ بکشيد.

بيت العدل محل جمع آوری پول زنا و روابط نامشروع ميان زن و مرد به طور نامحدود است.

" قد حکم الله لکل زان و زانيه ديه مسلمه الی بيت العدل و هی تسعه مثاقيل من ذهب و ان عادا مره الاخری عودوا بضعف الجزاء"(كتاب اقدس صفحه15)

اجسام و اشياء نجس در نزد بهائيان طاهر و پاک هستند:

وکذلک رفع حکم دون الطهاره عن کل الاشياء( كتاب اقدس صفحه 21)

نا مشخص بودن ازدواج با محارم و عدم وجود حکم شرعی محارم در بهائيت

قد حرمت عليکم ازواج آبائکم( كتاب اقدس صفحه 30)

جناب ميرزا حسينعلی فقط ازدواج با زن پدر را حرام اعلام کرده و در مورد ازدواج با ساير محارم حکمی ذکر نکرده است. آيا عدم ذکر، دليل بر جواز ازدواج با محارم نيست و اصولا محارم در بهائيت چه کسانی هستند.

-         نقد تشکیلات و تصمیماتی که سران تشکیلات می گیرند ، از طرف اعضای ساده گروه، از بدیهی ترین اصول دموکراسی در هر تشکیلاتی است که تمامی عالمان علوم اجتماعی بر آن اتفاق نظر دارند، اما در جامعه بهایی هر که انتقادی نسبت به تصمیمات بیت العدل داشته باشد، دچار مجازاتی چون طرد می شود که خود مجازاتی بدوی است. بیش از 80 درصد از خاندان میرزا حسینعلی نوری توسط رهبران بهائیت طرد شده اند. رهبرانی که شعارهای گوشنواز و دل انگیزی نظیر « همه بار یک دارید و برگ یک شاخسار» و « عاشروا مع الأدیان بالروح و الریحان »  را سر داده اند ولی گویا خود فراموش کرده اند به آن عمل کنند  و عمل آنان دقیقا خلاف مدعای آنان است.

عبدالبهاء : «انصاف بايد داشت از نفسي كه در تربيت اولاد و عيال و آل عاجز مانده، ‏چگونه اميد تربيت اهل آفاق نماييم و آيا در اين قضيه ذره اي شبهه و ترديد است؟ لا والله» ( مکاتیب نوشته عبدالبهاء جلد دوم ‏ص 182)‏

 رهبران بهائيت حتي نتوانستند وحدت خانوادگي خود را حفظ كنند و با توجه به جمله بالا چگونه مي توان از آنها انتظار برقراري وحدت آن هم در عالم را داشت ؟ اين تناقضات نشان دهنده فهم غلط اين شعار و تعليم نادرست آن به پيروان بهائيت است . رهبران بهائيت عملا دريافتند كه نمي شود دشمن را دوست ديد ‏و اهرمن را ملائکه شمرد. ‏جفاکار را مانند وفادار به نهایت محبت رفتار کرد ‏و گرگان خونخوار را مانند غزالان ختن و ختا مشک معطر به مشام رسانید. ‏خائنان را ملجآ و پناه داد ‏و مضطربان را سبب راحت دل و جان.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 11:9  توسط پژمان | 

عبدالبهاعبدالبهاء : «انصاف بايد داشت از نفسي كه در تربيت اولاد و عيال و آل عاجز مانده، ‏چگونه اميد تربيت اهل آفاق نماييم و آيا در اين قضيه ذره اي شبهه و ترديد است؟ لا والله» ( مکاتیب نوشته عبدالبهاء جلد دوم ‏ص 182)‏

 

 

 

عملکرد رهبران بهائی که مدعی وحدت عالم انسانی هستند نشان میدهد که آنان به تنهائی خود از جمله ناقضین این شعار بوده اند و دقیقا مصداق جمله بالا هستند. آنان بر سر حکومت و رهبری جامعه بهائی به فحاشی و بد و بیراه گفتن نسبت به یکدیگر و وارد نمودن انواع اتهامات زشت و ناپسند نسبت به یکدیگر پرداخته اند تا بدانجا که آقای میرزا حسینعلی برادرش میرزایحیی را " گرگ زاده " معرفی میکند . اختلافات عباس آفندی و محمد علی آفندی ( پسران بها الله ) بر سر جانشینی پدر ؛خودمبحثی طولانی را میطلبد . اختلافات میان ایادیان امرالله (نخبگان بهائی ) بر سر جانشینی شوقی و علم نمودن چماقی تحت عنوان " ناقضین پیمان " برای کوبیدن بر سر هر منتقد تشکیلات بهائی از جمله این شاهکارهای مدعیان وحدت عالم انسانی است .

فرقه بهایی از یک طرف خود را مدعی دینی جهانی می داند، خود را دینی جدید متناسب با ارزش های دنیای جدید معرفی می کند، منادی وحدت عالم انسانی است و مبلغ وحدت ادیان و تکثر مذهبی می باشد، اما از طرفی دیگر طردی روحانی دارد که مجازاتی کاملا بدوی است و اساسا مغایر با تکثر گرایی مذهبی است.

مروری بر شجره نامه میرزا حسینعلی نوری و اجرای مجازات طرد روحانی در مورد آنان بسیاری از مطالب را برای ما روشن می کند.

میرزاحسینعلی نوریمیرزاحسینعلی نوری که اغلب آنرا با نام بهاء یا بهاءالله می شناسند سه همسر و هفت فرزند بشرح زیر داشته است :

الف) از آسیه خانم با نام خانوادگی نواب فرزندان زیر بدنیا آمدند :

 

 

 

 

 

       ۱- عباس ( ملقب به عبد البهاء)

       ۲- بهیه ( ورقه علیا) که بصورت مجرد تا پایان عمر باقی ماند و ازدواج نکرد.

آسیه که از او به ام الکائنات ( مادر هستی) تعبیر کرده اند بوسیله پیروان میرزا علی محمد باب تکذیب و از زمره بنیانگذاران تاریخ بابی حذف گردید.

بهاءالله به وی لقب نوابه را داد و این از آن جهت بود که وی دختر نواب تهرانی بوده است ( به نقل از کواکب الدریه آیتی جلد 2 ص 4 )

 

 

 

 ب) بی بی فاطمه ( مهدعلیا ) که فرزندان زیر منتسب به اوست :

3- محمد علی افندی

4- صمدیه

5- ضیاءالله

6- بدیع الله

 بی بی فاطمه و هر چهار فرزندش توسط عبدالبهاء مورد طرد قرار گرفتند و ارتباط با آنها ممنوع اعلام شد.

بهاء الله به بی بی فاطمه لقب مهد علیا را داد ( و این لقبی بود که مخصوص مادر پادشاه ایران می باشد ) ( به نقل از کواکب الدریه ص 8 )

ج) گوهر خانم که تنها یک فرزند بدنیا آورد :

7- فروغیه

بهاءالله به سومین همسرش هیچ لقبی اعطاء نکرد. البته این همسر بهاء نیز بعدا توسط عبدالبهاء مورد طرد قرار گرفت و بهائیان از تماس با وی منع شدند.

 عباس عبدالبهاء با زنی بنام منیریه خانم ازدواج کرد که حاصل آن 4 دختر به نامهای زیر بود.

8- ضیائیه

9- طوبی

10- روحا

11- منور

 هادی افنان با ضیائیه (8) ازدواج کرد و حاصل آن فرزندان زیر بود :

12- شوقی

13- روح انگیز

14- مهرانگیز

15- حسین

16- ریاض

نام خانوادگی این 5 فرزند ربانی بود ( شوقی ربانی و ... ) و جالب است بدانید هادی افنان (پدر شوقی) و تمام خواهران و برادران شوقی توسط خود شوقی طرد روحانی شده و بهائیان از تماس با آنها منع شدند؟؟؟؟!!!!

محسن افنان با طوبی(9) ازدواج کرد و سه فرزند باسامی زیر بدنیا آوردند :

17- روحی

18- سهیل

19- ثریا

وباز محسن افنان و طوبی و تمامی فرزندانشان همگی توسط شوقی افندی مورد طرد قرار گرفتند؟؟؟!!!

 جلال شهید با روحا (10) ازدواج کرد و حاصل آن ازدواج نیز سه فرزند باسامی زیر بود:

20- منیر

21- حسن

22- زهرا

این خانواده نیز تماما بوسیله شوقی طرد شدند.

 احمد یزدی نیز با منور (11) ازدواج کرد و از آنها هیچ فرزندی بدنیا نیامد. جالب است بدانید که این دو نفر نیز بوسیله شوقی طرد شدند.

 سید علی افنان با فروغیه (7) ازدواج کرد و حاصل آن 4 فرزند باسامی زیر بود :

23- حسین

24- نیر

25- حسن

26- فوزی

سید علی افنان و فروغیه نیز بوسیله عباس افندی طرد روحانی شدند و فرزندانشان نیز بوسیله شوقی طرد شدند.

 محمد علی افندی (3) ابتدا با زنی بنام معصومه ازدواج کرد که حاصل آن دو فرزند باسامی زیر است :                      

                                                                                                             

 

 

 

      عکسی قبل از وقوع اختلافات بر سر قدرت

   ( محمد علی افندی درپائین گوشه سمت راست 

     عباس افندی در پائین گوشه سمت چپ 

    به همراه بقیه برادران و تعدادی از پیروان بهاالله)

27- شعاع الله

28- امین الله

سپس همسر دیگری بنام هزاریه اختیار نمود و از وی فرزندی بدنیا آمد بنام :

29- موسی

جالب است بدانید محمد علی افندی و کلیه همسران و فرزندانش بوسیله عباس افندی مورد طرد قرار گرفتند ؟؟؟؟!!!!

 مجد الدین موسی با صمدیه (4) ازدواج و حاصل آن ازدواج نیز دو فرزند باسامی زیر بود :

30- مریم

31- زرانگیز

کل اعضای این خانواده نیز توسط عبدالبهاء طرد شدند.

 ضیاءالله(5) نیز با زنی بنام ثریا سمندر ازدواج کرد که از این وصلت فرزندی بدنیا نیامد. ضیاءالله و همسرش نیز توسط عبدالبهاء طرد شدند.؟؟؟!!!

 بدیع الله (6) ( جوانترین فرزند بهاءالله با لقب غصن انور ) با زنی بنام عالیه ازدواج و حاصل آن 5 فرزند باسامی زیر بود

32- سجیج

33- صالح

34- قمر

35- عفت

36- عصمت

کل اعضای این خانواده نیز توسط عبدالبهاء مورد طرد واقع شدند.

 

مشاهده شد که چگونه بیش از 80 درصد از خاندان میرزا حسینعلی نوری توسط رهبران بهائیت طرد شده اند. رهبرانی که شعارهای گوشنواز و دل انگیزی نظیر « همه بار یک دارید و برگ یک شاخسار» و « عاشروا مع الأدیان بالروح و الریحان »  را سر داده اند ولی گویا خود فراموش کرده اند به آن عمل کنند  و عمل آنان دقیقا خلاف مدعای آنان است.

از این اتفاقات نتیجه ای بسیار تلخ و از طرفی بسیار آموزنده ذهن هر خواننده منصف را به خود مشغول می دارد که رهبران بهائیت با آن شعارهای فریبنده و خالی از عمل صرفا سودای قدرت در سر داشته اند و اصلا  دیانتی در کار نبوده و وضعیت فعلی تشکیلات بهائی نیز شاهد این مدعاست.

نقد تشکیلات و تصمیماتی که سران تشکیلات می گیرند ، از طرف اعضای ساده گروه، از بدیهی ترین اصول دموکراسی در هر تشکیلاتی است که تمامی عالمان علوم اجتماعی بر آن اتفاق نظر دارند، اما در جامعه بهایی هر که انتقادی نسبت به تصمیمات بیت العدل داشته باشد، دچار مجازاتی چون طرد می شود که خود مجازاتی بدوی است.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 11:11  توسط پژمان | 
  استعمارگران با هدف ایجاد تفرقه و ازبین بردن وحدت و انسجام مسلمانان در کشورهای اسلامی اقدام به ایجاد فرقه های مختلف و مذهب سازی به تناسب حال مردم آن کشورها کرده اند تا بتوانند به مقاصد شوم استعماری خود دست یابند.رهبران بهائیت برای فریب مردم و جذب آنان به سوی خود از شعارهای فریبنده ای استفاده می کردند که از جمله مهمترین آنان شعار " وحدت عالم انسانی " است که در بهائیت بعنوان یکی از تعالیم دوازدهگانه یا آرمانهای بهائیت مطرح است. به تعدادی از این شعارها توجه کنید :

" دين بايد سبب الفت و محبت باشد  - صلح عمومي-   ترك انواع تعصبات

 بهاءالله : « همه بارِ يك داريد و برگ يك شاخسار.

عبدالبهاء : « بيگانگان را مانند آشنا معامله نمائيد و اغيار را بمثابه يار نوازش فرمائيد.

                          دشمن را دوست بينيد و اهرمن را ملائكه شماريد.

 جفاكار را مانند وفادار بنهايت محبت رفتار كنيد و گرگان خونخوار را مانند غزالان ختن و ختامشك معطّر به مشام رسانيد. » مكاتيب-ص160

. دين بايد سبب محبت و الفت باشد. اگر دين سبب محبت نباشد بي‌ديني بهتر است. اگر مسائل دينيه مخالف عقل و علم باشد ”وهم“ است زيرا مقابل علم، جهل است. خطابات-ص18 عبدالبهاء

اما با بررسی نحوه زندگی و منش و رفتار و آثار رهبران بهائیت که مدعی هدایت بشرند و خود را منصوب الهی و صاحب دین جدید ( که باید مطابق علم وعقل باشد ) می دانند، مشخص شد که رفتارهای آنان و خانواده شان  نقض کننده شعار   " وحدت عالم انسانی" است. آنان حتی وحدت خانوادگی خود را نتوانسته اند حفظ کنند و داعیه ایجاد وحدت برای تمام عالم را دارند!!!  به تعدادی از این موارد توجه کنید :

1-     میرزا حسینعلی بهاءالله که خود را موسس بهائیت می داند نقش کلیدی در اغتشاشات و شورشهای بابیها و حتی نقشه ترور ناصرالدین شاه را داشته است و به این ترتیب تمرین اجرای وحدت عالم انسانی می نموده و اولین دستاورد این وحدت این بوده که تفرقه و جدائی میان مردم و برهم زدن امنیت ملی ایران به نفع دول خارجی بویژه دولت استعمارگر روسیه را برای مملکت به ارمغان آورده است و تعداد زیادی از هموطنان بیگناه در این بین کشته شدند. دخالت در ترور رئیس حکومت ایران ( ناصرالدين شاه ) توسط کسی که مدعی است : بیگانگان را به چشم یاران ببینید.

بهاالله بعد از این ماجرا از ترس به سفارت روسیه گریخت و سفارت روسیه او را ودیعه دولت روس خواند !!!!! و خواستار امنیت جانی وی شد. مردم و دولت ایران که در آن زمان بیش از هر زمان دیگر نیاز به وحدت ملی داشتند خود را رودررو با سفارت دولت روس در تهران یافتند و مشاهده کردند که یک نفر طرفدار عادی میرزا علی محمد باب تبدیل  به "ودیعه" پربهای دولت روسیه شده است که اگر آسیبی به وی برسد حوادث غیر مترقبه ای در پیش روی مردم ايران خواهد بود.

2-    ازجمله موارد رفتاری نقض کننده شعار وحدت عالم انسانی اختلافات  میرزا حسینعلی با برادرش میرزا یحیی صبح ازل بر سر جانشینی باب است. در این ماجرا بین دو برادر فحاشی های بسیار شد و بسیاری از اسرار برملا شد :

کار به آنجا کشید که آن دو برادر مخفیانه زهر در غذای هم بریزند پس یحیی ( چنان چه بهائیان می گویند ) در غذای بهاء زهر ریخت و بهاء [ چنان چه بابیان می گویند] در غذای یحیی زهر ریخت و خواست او را با سلاح سفید بکشد ولی هردو از مرگ نجات یافتند.فی المثل میرزا یحیی از جانب بها و بهائیان به القاب خر و گاو نر و گوساله و مار و مگس و سوسک و ... و هر آنچه در یک باغ وحش یافت می شود مفتخر گردید ( صفحه 21و 183 کتاب بدیع نوشته میرزاحسینعلی ) و میرزا حسینعلی با گستاخی تمام حرامزادگی برادر را اعلام داشت ( جزء یکم مائده آسمانی ص 40 ) و فاش ساخت که علت و سبب کدورت جمال ابهی ( میرزا حسینعلی ) با میرزا یحیی این بود که در بغداد همسر دوم سید باب ( یادگار منوچهرخان معتمدالدوله)مورد تجاوز و کامگیری ازل واقع شده و چون میرزا یحیی وی را نپسندیده وقف عام مریدانش نموده است ( کتاب بدیع ص 397 ) و باز صبح ازل متهم گردید که جیره خوار حکومت ترک و انگلیس و تحت حمایت آن دول است ( بدیع ص 312 ) و سرانجام برنامه زندگی زعیم ازلیه از قلم برادرش چنین ارزیابی شد : " مسلم است که ازل باکل و شرب و تصرف در ابکار و نساء ناس ! مشغول بوده  و اعمالی که و الله خجالت می کشم از ذکرش مرتکب!" ( بدیع ص 312 ) از جانب دیگر ازلیان هم بیکار ننشستند و گفتند که همسر باب که سهل است جناب بها دختر خودش را هم در ایام ریاست ازل به وی

 تقدیم نموده بود ( کتاب تنبیه النائبین نوشته خواهر میرزا حسینعلی ص 19 و 65 ) و جناب ایشانرا نشاید که پیش از درمان رعشه دست! و باد فتق! خود ، بعلاج دردهای بشریت پردازند و کوس نبوت یا الوهیت زنند و ... و ...

3- اما اختلافات در اینجا تمام نشد و بعد از بهاالله در بین فرزندانش نیز این اختلافات و فحاشی ها بر سر جانشینی تکرار شد :

بنا بر لوح عهدی قرار بود تا پس از درگذشت بهاالله ابتدا عباس و سپس محمد علی زمامدار بهائیان باشند لکن پس از مرگ پدر میان فرزندان جدائی افتاد و محمد علی افندی با دو برادر دیگرش و دو تن از زنان میرزا حسینعلی و خواهرانش و پسر عموها بر عبدالبهاء شوریدند و بااینکه در لوح عهدی سفارش شده بود که اختلاف و نزاع نیفتد و احترام و دوستی برادران و بستگان دیگر مراعات شود و ناسزا و افترا موقوف گردد با اینحال چون دو دستگی بالا گرفت عباس افندی برادرش را ناقض اکبر و مریدانش را ناقضین خواند و پیروان خود را ثابتین نام نهاد.

 محمد علی نیز به تلافی، عباس افندی را رئیس المشرکین گفته ابلیس لعین لقب داد. بار دیگر عباس افندی برادر و مریدانش را به القاب پشه و سوسک و کرم خاکی و خفاش و جغد و کلاغ و روباه و گرگ و ... !! و باقی درندگان مفتخر ساخت و خویشتن را بلبل و طاووس نامید. میرزا محمد علی هم برای تکمیل باغ وحش خانوادگی جناب ابن البها را گوساله و الاغ دوپا ؟!؟ خوانده خود را غضفرالله ( شیر خدا ) لقب داد ( مدرک این مطالب در کتب مکاتیب و توقیعات مبارکه شوقی و گنجینه حدود و احکام ذکر شده است).

عباس افندی برخلاف وصیت بهاالله مبنی بر جانشینی محمد علی بعداز خودش اقدام به تعیین نمودن جانشین بعد از خود نمود و شوق افندی را بعنوان جانشین انتخاب نمود و حتی بعنوان یک رهبر آسمانی

 جانشینان بعد از شوقی را پس از او سلسله اولیاء امر در نسل او و فرزند ذکور و بکر او تعیین کرد ( ص11 تا 16 الواح وصایا ).

4- پس از مرگ عبدالبهاء شوقی به کمک مادرش بریاست رسید اما گروهی او را نپذیرفتند و جدائی دیگری میان مدعیان وحدت عالم انسانی حادث شد

در زمان حیات شوقی و با سکوت خیانت آمیز وی حکومت یهودی اسرائیل با نقض حقوق مسلم فلسطینیان در فلسطین روی کار آمد و به پاداش مساعی بی شمار بهائیت در ایجاد چنین دولت بیگانه ای در قلب جامعه اسلامی این مسلک در آنجا رسمیت یافت و املاک و اموال هایشان تحت حمایت واقع و از مالیات و عوارض معاف گردید.(توقیعات مبارکه - جلد ۲ ص 165 )

برخلاف پیش بینی و پیشگوئی عباس افندی (به عنوان یک رهبر معصوم و الهی ) شوقی عقیم بود و فرزندی نداشت و حتی جانشین هم معین ننمود و در نتیجه پس از مرگش کشمکش شدیدی بین بهائیان درگیر شد.

هم اکنون در اثر تعلیمات به اصطلاح الهی بهائیت و در نتیجه شعار وحدت عالم انسانی گروههای متعددی از بهائیت جدا شده و تحت عناوین : بهائیان سابق (  bahais  former ) - بهائیان واقعی (  orthodox  ) - بهائیان طرد شده (  bahais-ex  ) - بهائیان همجنس گرا ( gay bahais ) - بهائیان اصلاح طلب ( reformer bahais ) -سمائی ها ثمره عینی وحدت عالم انسانی هستند ؟؟!!!؟! 

5- برخی از مبلغین و بزرگان بهائیت همچون عبدالحسین آیتی ( آواره ) و فیض اله صبحی ( کاتب عبدالبها )و میرزا حسن نیکو و غیره که متوجه دروغگوئیها و فساد فکری و اخلاقی شوقی و رهبران بهائی شدند از عقائد بهائی به دامان پاک اسلام برگشتند و لذا شوقی رهبری فکری مکتب مدعی وحدت عالم انسانی آنان را به باد فحش و بدگوئی گرفت. آنها هم با نوشتن کتابهائی چون " کشف الحیل" و " خاطرات صبحی" و " فلسفه نیکو" سوابق زشت و ناپسند ایام کودکی و جوانی شوقی را افشا نمودند. گروهی دیگر از بهائیان الواح وصایا را نا معتبر دانستند و میرزا احمد سهراب را که از خویشان نزدیک شوقی بود به پیشوائی برگزیدند و نام سهرابی برخود نهاده کاروان خاور و باختر را تشکیل دادند ولی در اکثرا مورد طرد و انزوا قرار گرفتند و از دایره وحدت عالم انسانی خارج شدند.

۶- در حال حاضر تشکیلات بهائیت که مرکزیت آن بیت العدل واقع در اسرائیل است!!!! با وجود اینکه به دلیل نداشتن ولی امرالله ( مطابق گفته بهاالله و عبدالبها ) فاقد مشروعیت است و در دست افراد منتخب دول استعماری است ( فقط یک یا دو نفر ایرانی آنهم مقیم همین کشورها جزو نه نفر اعضای اصلی هستند ) قوانین بسیار سختی را برای بهائیان درنظر گرفته که اگر کوچکترین خطائی از آنان سر بزند از طرف جامعه بهائیت حتی خانواده خود " طرد " می شوند که این مسئله نیز این شعار را نقض می کند.

۷- یکی دیگر از موارد نقض کننده شعار وحدت عالم انسانی در بهائیت احکام ضد انسانی و منافی اخلاق در بهائیت است . به چند نمونه از این احکام توجه کنید:

۷-الف-احکام ضد انسانی و خلاف حقوق بشری میرزا علی محمد باب شیرازی :

بهائیان، میرزا علی محمد را مهدی موعود اسلام و همه ادیان الهی دانسته و علاوه بر آن وی را موسس شریعت جدید بابیه و مبشر به ظهور دین بهاالله معرفی میکنند.ببینیم این شخص والا مقام والهی ( به تعبیر بهائیت) چه میگوید:

۱- ص 30 کتاب بیان فارسی : لا یجوز التدریس فی کتب غیر البیان.

هیچگونه مجوزی برای تدریس هر کتابی غیر از بیان داده نمیشود!؟

2-   ص 135 کتاب بیان فارسی : در خراب نمودن بقاع (متبرکه) قبل از هر ظهور توسط ظهور بعد

3-   ص 157 کتاب بیان فارسی : مصادره نمودن اموال غیر متدین به بیان

4-   ص159 کتاب بیان فارسی : کلیه غنائم ( که از جنگ بابیها بامسلمانان بدست می آید) متعلق به باب  ( میرزا علی محمد)است.

5-   بیان فارسی : بر هر پادشاهی که در دین بابیه به سلطنت میرسد واجب است احدی از غیر بابیها را بر روی زمین زنده نگذارد. 

6-   ص193 بیان فارسی : بر پنج قطعه زمین غیر از بابیها نبایدزندگی و سکونت کنند.

7-    ص198 بیان فارسی: فی الحکم محو کل الکتب کلها الا ماانشات اوتنشی فی ذلک الامر : درحکم محو ونابودی کلیه کتب نوشته شده در مورد بابیت.

اعتراف عبدالبها به احکام ضد حقوق بشری میرزا علی محمد باب:

کتاب مکاتیب- جلد1-صفحه266: " در یوم ظهور حضرت اعلی ( میرزا علی محمد ) منطوق بیان( عبارت

 بود از :) ضرب اعناق ( گردن زدن غیر بابیها) حرق کتب ( سوزاندن کتابها) و اوراق و هدم بقاء و قتل عام الا من امن و صدق ( غیر بابیان)بود "

خوانندگان گرامی مشاهده نمایند که مهدی موعود مورد ادعای بهائیان که بایستی موجب سعادت و خوشبختی جوامع بشری و آرامش روحی و روانی جامعه و منادی وحدت و یکرنگی باشد، چگونه حکم قتل و غارت انسانها و سوزاندن سایر کتب را میدهد و روی امثال چنگیزخان مغول را سفید مینماید.

این احکام به حدی شرم آور است که رهبران بهائیت مجبور شده اند بگویند دین بهائی از دین بابی جداست و به همین علت با آن همه مقامی که برای میرزا علی محمد باب قائل بوده و محل تولد وی در شیراز هم به عنوان محل حج آنان برایشان واجب می باشد از چاپ و نشر کتب باب مخصوصا بیان فارسی و بیان عربی خودداری می کنند.

حال ببينيم جناب ميرزا حسينعلی نوری که خود را پيغمبر جديد و مدعی دين مدرن و جديد برای بشر قرن بيست و يکم و قرون آتی می داند چه دستاوردهائی را به بشريت تشنه عدالت و آسايش به ارمغان آورده است و چگونه به تساوی حقوق زن و مرد و صلح و عدالت جهانی عمل می شود :

1-    طاهر کردن نجاسات در صورتی که آب موجود نبود با گفتن 5 مرتبه " الله اطهر" به طرف شیء نجس، پاک و طاهر می گردد.( صفحه 5 کتاب اقدس)

2-    تحريم نماز جماعت و امر به معروف و نهی از منکر( در صفحه 5)

۳- زنان شايسته بجا آوردن حج بهائی نيستند: قد حکم الله لمن استطاع منکم حج البيت دون النساء(صفحه 10)

خوانندگان محترم مطلع باشند که حج در نزد بهائيان، زيارت خانه ميرزا علی محمد باب!!؟ در شهر شيراز و باغ رضوان در بغداد ( محل اقامت و ادعای نبوت ميرزا حسينعلی) و قبله آنان، قبر ميرزا حسينعلی در عکای اسرائيل است. يعنی بهائيان دارای دو کعبه هستند!!؟؟ و برای اولين بار قبر يک انسان، قبله بشريت مدرن شده است.

۴-  بيت العدل محل جمع آوری پول زنا و روابط نامشروع ميان زن و مرد به طور نامحدود است.

" قد حکم الله لکل زان و زانيه ديه مسلمه الی بيت العدل و هی تسعه مثاقيل من ذهب و ان عادا مره الاخری عودوا بضعف الجزاء"(صفحه15)

اگر مرد و زنی مرتکب زنا شدند مقدار 9 مثقال طلا به بيت العدل می دهند و بخشيده می شوند و اگر هوس کردند برای بار دوم روابط نامشروع برقرار کنند مقدار دوبرابر ( 18 مثقال) طلا به بيت العدل هديه می کنند و با همين فرمول به روابط نامشروع خود ادامه می دهند و صندوق بيت العدل را با مثقالهای طلا پر می کنند و حدی براين عمل حرام متصور نيست.( يعنی ناموس بهائی 9 مثقال طلا ارزش دارد؟؟)

۵-    دستور سوزاندن و آتش زدن انسانها به جرم ايجاد حريق:

من احرق بيتا متعمدا فاحرقوه و من قتل نفسا فاقتلوه ( صفحه 18)

کسی که عمدا خانه ای را آتش زد پس او را با آتش بسوزانيد و اگر کسی مرتکب قتل شد او را بی درنگ بکشيد.

۶-    اجازه ازدواج يک مرد با دو زن و استفاده از کنيز و به استخدام در آوردن دختران دوشيزه برای خدمت رسانی به مردان!!؟؟

قد کتب الله عليکم النکاح اياکم ان تجاوزوا عن الاثنتين و الذی اقتنع بواحده من الاماء استراحت نفسه و نفسها و من اتخذ بکرا لاباس عليه

آيا اينست مفهوم تساوی زن و مرد در بهائيت؟ آيا به نظر بهاالله، زن همچنان کنيز و مستخدم مرد بايد باشد؟ آيا اينست مفهوم وحدت عالم انسانی؟؟

۷-اجسام و اشياء نجس در نزد بهائيان طاهر و پاک هستند:

وکذلک رفع حکم دون الطهاره عن کل الاشياء( صفحه 21)

۸-نا مشخص بودن ازدواج با محارم و عدم وجود حکم شرعی محارم در بهائيت

قد حرمت عليکم ازواج آبائکم( صفحه 30)

جناب ميرزا حسينعلی فقط ازدواج با زن پدر را حرام اعلام کرده و در مورد ازدواج با ساير محارم حکمی ذکر نکرده است. آيا عدم ذکر، دليل بر جواز ازدواج با محارم نيست و اصولا محارم در بهائيت چه کسانی هستند.

۹- حکم غير عملی در مورد ناراحت و محزون کردن ديگران :

من يحزن احدا ان ينفق تسعه عشر مثقالا من الذهب (صفحه 39 )

اگر فردی را محزون و ناراحت کرديد بايستی 19 مثقال طلا انفاق کنيد

از همه حقوقدانان و دانشمندان علم قضاوت دعوت می شود نحوه اجرای اين حکم را تبيين نموده و به بشريت عصر اتم و فضا و فنآوری اطلاعات هديه کنند.

جالب اينجاست که حکم زنا و هتک ناموس يک دختر 9 مثقال طلا و حکم شکستن دل ديگران 19 مثقال طلا می باشد!!؟ حکم نقص عضو در بهائيت چيست؟ وصدها سوال دیگر ...

نتیجه :

نتیجه گیری از این مطالب را بعده خوانندگان محترم می گذاریم فقط یک جمله از عبدالبهاء برای هموطنان بهائی می آوریم تا زنگ خطر و هشداری باشد برای طالبان حقیقت :

" انصاف باید داشت از نفسی که در تربیت اولاد و عیال و آل  عاجز مانده چگونه امید تربیت اهل آفاق نمائیم و آیا در این قضیه ذره ای شبهه و تردید است ؟ لاوالله " !!!

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 11:12  توسط پژمان | 

حال ببينيم جناب ميرزا حسينعلی نوری که خود را پيغمبر جديد و مدعی دين مدرن و جديد برای بشر قرن بيست و يکم و قرون آتی می داند چه دستاوردهائی را به بشريت تشنه عدالت و آسايش به ارمغان آورده است و چگونه به تساوی حقوق زن و مرد و صلح و عدالت جهانی عمل می شود :

1-    طاهر کردن نجاسات در صورتی که آب موجود نبود با گفتن 5 مرتبه " الله اطهر" به طرف شیء نجس، پاک و طاهر می گردد.( صفحه 5 کتاب اقدس)

2-    تحريم نماز جماعت ( در صفحه 5): کتب عليکم صلوه فردی قد رفع حکم الجماعه

3-    تقسيم عجيب ارث و تفاوت ميان زن و مرد در سهميه ارث ( در صفحات 7و 8 ) :

بهاالله وارث را به هفت طبقه و کل ارث را به 42 سهم به شرح زير تقسيم کرده است:

1-    اولاد پسر و دختر 18 سهم 2- شوهر يا زن 5/6 سهم 3- پدر 5/5 سهم 4- مادر 5/4 سهم 5- برادران 5/3 سهم 6- خواهران 5/2 سهم 7- آموزگار 5/1 سهم!!؟(تساوی ميان زن و مرد را مشاهده کنيد!!؟؟)

-        خانه مسکونی و لباسهای مخصوص متوفی فقط به فرزندان پسر می رسد و دختران در آنها حقی ندارند.

-        اگر کسی فوت کرد و فرزندی نداشت تمام ماترک او نصيب بيت العدل ( در حيفای اسرائيل ) می شود!!؟

4-    زنان شايسته بجا آوردن حج بهائی نيستند: قد حکم الله لمن استطاع منکم حج البيت دون النساء(صفحه 10)

خوانندگان محترم مطلع باشند که حج در نزد بهائيان، زيارت خانه ميرزا علی محمد باب!!؟ در شهر شيراز و باغ رضوان در بغداد ( محل اقامت و ادعای نبوت ميرزا حسينعلی) و قبله آنان، قبر ميرزا حسينعلی در عکای اسرائيل است. يعنی بهائيان دارای دو کعبه هستند!!؟؟ و برای اولين بار قبر يک انسان، قبله بشريت مدرن شده است.

5-    بشريت تا هزار سال بعد از نوشتن کتاب اقدس محکوم به پذيرش اين احکام بوده و هر کس در طی اين هزار سال مدعی دين جديدی گردد دروغگوست( صفحه 11)

6-    حکم جالب مجازات دزد و سارق ( اگر زن باشد حکمی در مورد وی گفته نشده)

( قد کتب علی السارق النفی و الحبس و فی الثالث فاجعلوا فی جبينه علامه يعرف بها( صفحه14)

اگر مردی دزدی کرد اول او را تبعيد کنيد برای بار دوم او را به زندان اندازيد و برای مرتبه سوم علامتی در پيشانی اش بگذاريد. اگر برای بار چهارم دزدی کرد حکمش چيست؟ مدت زندان چقدر است؟ علامت روی پيشانی دارای چه مشخصاتی است و آيا نمی توان اين علامت را پاک کرد و اگر دزدی توبه کرد و تصميم گرفت ديگر دزدی نکند آيا با اين علامت روی پيشانی جائی در ميان جامعه مدعی وحدت عالم انسانی دارد.

7-    بيت العدل محل جمع آوری پول زنا و روابط نامشروع ميان زن و مرد به طور نامحدود است.

" قد حکم الله لکل زان و زانيه ديه مسلمه الی بيت العدل و هی تسعه مثاقيل من ذهب و ان عادا مره الاخری عودوا بضعف الجزاء"(صفحه15)

اگر مرد و زنی مرتکب زنا شدند مقدار 9 مثقال طلا به بيت العدل می دهند و بخشيده می شوند و اگر هوس کردند برای بار دوم روابط نامشروع برقرار کنند مقدار دوبرابر ( 18 مثقال) طلا به بيت العدل هديه می کنند و با همين فرمول به روابط نامشروع خود ادامه می دهند و صندوق بيت العدل را با مثقالهای طلا پر می کنند و حدی براين عمل حرام متصور نيست.( يعنی ناموس بهائی 9 مثقال طلا ارزش دارد؟؟)

8-    دستور سوزاندن و آتش زدن انسانها به جرم ايجاد حريق:

من احرق بيتا متعمدا فاحرقوه و من قتل نفسا فاقتلوه ( صفحه 18)

کسی که عمدا خانه ای را آتش زد پس او را با آتش بسوزانيد و اگر کسی مرتکب قتل شد او را بی درنگ بکشيد.

9-    اجازه ازدواج يک مرد با دو زن و استفاده از کنيز و به استخدام در آوردن دختران دوشيزه برای خدمت رسانی به مردان!!؟؟

قد کتب الله عليکم النکاح اياکم ان تجاوزوا عن الاثنتين و الذی اقتنع بواحده من الاماء استراحت نفسه و نفسها و من اتخذ بکرا لاباس عليه

آيا اينست مفهوم تساوی زن و مرد در بهائيت؟ آيا به نظر بهاالله، زن همچنان کنيز و مستخدم مرد بايد باشد؟ آيا اينست مفهوم وحدت عالم انسانی؟؟

10-اجسام و اشياء نجس در نزد بهائيان طاهر و پاک هستند:

وکذلک رفع حکم دون الطهاره عن کل الاشياء( صفحه 21)

11-نا مشخص بودن ازدواج با محارم و عدم وجود حکم شرعی محارم در بهائيت

قد حرمت عليکم ازواج آبائکم( صفحه 30)

جناب ميرزا حسينعلی فقط ازدواج با زن پدر را حرام اعلام کرده و در مورد ازدواج با ساير محارم حکمی ذکر نکرده است. آيا عدم ذکر، دليل بر جواز ازدواج با محارم نيست و اصولا محارم در بهائيت چه کسانی هستند.

12- عدم وجود حکم لواط با غلامان و پسر بچه ها:

انا نستحيی ان نذکر حکم الغلمان ( صفحه 30)

اين پيامبر جديد می گويد من خجالت می کشم که حمک لواط را بيان کنم. بهر حال اگر يک بهائی مرتکب عمل زشت و نا پسند لواط و همجنس بازی گرديد حکم مجازات وی در بهائيت چيست؟ جامعه نوين بشری که طالب عدالت و صلح است تکليفش چيست؟ و با مفاسد اخلاقی ناشی از همجنس بازی چه بايد بکند؟

13- دفن اموات در تابوت بلور و سنگهای قيمتی و چوبهای گرانقيمت:

قد حکم الله دفن الاموات فی البلور و الاحجار الممتنعه او الاخشاب الصلبه اللطيفه (صفحه 44)

تکليف فقرای عالم انسانی و خانواده های ضعيف که قادر به تهيه اين تابوتهای گرانقيمت  نيستند چيست؟ آيا اين نوع دفن اموات با اصول اوليه پزشکی و بهداشتی که موجب گسترش ميکروبهای ناشی از تعفن اجساد می گردد مغايرت ندارد؟

14- حکم غير عملی در مورد ناراحت و محزون کردن ديگران :

من يحزن احدا ان ينفق تسعه عشر مثقالا من الذهب (صفحه 39 )

اگر فردی را محزون و ناراحت کرديد بايستی 19 مثقال طلا انفاق کنيد

از همه حقوقدانان و دانشمندان علم قضاوت دعوت می شود نحوه اجرای اين حکم را تبيين نموده و به بشريت عصر اتم و فضا و فنآوری اطلاعات هديه کنند.

جالب اينجاست که حکم زنا و هتک ناموس يک دختر 9 مثقال طلا و حکم شکستن دل ديگران 19 مثقال طلا می باشد!!؟ حکم نقص عضو در بهائيت چيست؟

نتيجه عبرت آموز:

خوانندگان محترم با نمونه هائی از احکام تشريعی بهائيت در کتب بيان فارسی و عربی ( نوشته ميرزا علی محمد باب) و کتاب تشريعی بهائيت يعنی کتاب "اقدس" ( نوشته ميرزا حسينعلی بهاالله)آشنا شديد.

آيا اين احکام مطابق با نياز بشر امروزی است و آيا بهائيان از اينکه خود را حامی دين جديد که مدعی وحدت عالم انسانی است می دانند، شرمسار نمی باشند؟؟

بنابراين طرح شعارهائی امثال شعار" وحدت عالم انسانی" مغلطه ای برای " فريب دادن بهائيان" و "افراد نا آگاه" بوده و جرِيانات تاريخی و کتب احکام و دستورات بهائی همگی مغايرت بهائيت با امثال اين شعارها را بصورت واضحی نشان می دهند.

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 11:18  توسط پژمان | 

ميرزا حسينعلی نوری در مقدمه کتاب احکام اقدس که مهمترين کتاب درنزد بهائيان شمرده     می شود آنچنان محو افاضات و سخنان خود شده که در صفحه 3 اين کتاب می نويسد ( ترجمه) :

" ای مردم روی زمين احکام و فرمانهای من بمنزله چراغهای ياری و راهنمائی بندگانم بوده و کليدهای بخشش برای مخلوقم می باشد. بدين گونه فرود آمد فرمان از آسمان مشيت الهی که صاحب اديان است"وسپس ادامه می دهد( ترجمه) :

 " بجان خودم سوگند کسيکه از شربت زلال انصاف با دستهای ظريف چشيده باشد هر آينه گرد احکام فروزنده!!؟ و تابان من!!؟ که از افق ابتکار فرود آمده خواهد گرديد. گمان نکنيد که ما فقط احکامی برای شما نازل کرديم بلکه بوسيله انگشتان توانای خود مهر از سر شربت سربه مهر برداشتيم اگر اندکی بينديشيد بدرستی و صمت اين گفتار آنچه از قلم وحی نازل شده!!؟؟ گواهی خواهد داد"

+ نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 11:20  توسط پژمان | 

ميرزا حسينعلی نوری (بهاالله ) رهبر و پيشوای اول و اصلی بهائيت کتابی مشتمل بر احکام و آداب بنام "اقدس" تاليف کرده که مبنای احکام و تعاليم دينی بهائيت شده است.

زمانی که بابيها به سرکردگی ميرزا يحيی نوری(صبح ازل) و برادرش ميرزا حسينعلی به جرم مشارکت در توطئه ترور ناصرالدين شاه دستگير و به اعدام محکوم گرديدند با وساطت دولت روس و ميرزا آقاخان نوری ( نخست وزير) آزاد شده ولی با موافقت دولت عثمانی به بغداد تبعيد شدند و تعهد سپردند که ضمن قبول تابعيت عثمانی درباره عقيده مذهبی خود که نوعی از تصوف معرفی شده و به " بابی" معروف بودند حق هيچگونه تبليغ و ترويج شفاهی و کتبی نداشتند. اگرچه در بغداد ميان صبح ازل و ميرزا حسينعلی بر سر جانشينی " باب" اختلاف افتاد و بابيها به دو گروه " ازلی" و " بهائی" تقسيم شدند ولی بابيها که خود را طرفدار يک دين مستقل ميدانستند کتاب احکامی جز دو کتاب بيان فارسی و عربی( که نمونه ای از احکام مشعشع آنها را مشاهده کرديد) کتاب احکام ديگری نداشتند.

اين جريان برای مدت نزديک به سی سال برای جامعه بهائيان که خود را دين جديد و مستقل از بابيت ميدانستند يک معضل و مشکل حل ناشدنی باقی مانده بود.

از يک طرف اين دين به اصطلاح جديد فاقد کتاب احکام مستقلی بود و از طرف ديگر احکام مسخره و دور از شئون انسانی کتاب بيان فارسی و عربی موجب شرمساری بهائيان شده بود.   ميرزا حسينعلی همواره مورد اعتراض و سوال پيروان خود قرار داشت که بالاخره تکليف احکام دينی آنانرا روشن نمايد!!؟ تا از بلاتکليفی بيرون آيند.

بالاخره ميرزا حسينعلی زمانی که از بغداد به ادرنه و از آنجا به عکا گسيل شده بود و بعد از حدود سی سال از ادعای نبوت در فاصله سالهای 1290 تا 1292 کتابی بنام " اقدس" تاليف نمود و اين کتاب بصورت دستنويس در ميان بهائيان تکثير و انتشار يافت و " بهائيان صاحب کتاب احکام شدند" که شامل حدود هفت هزار کلمه عربی است؟؟!!! گفتگو درباره اختلافات فراوان ميان نسخه های اوليه و خطی اين کتاب با کتابهای چاپی بعدی آن و اشتباهات و اغلاط ادبی و عربی در اين کتاب مبحث جداگانه ای را مي طلبد که علاقه مندان می توانند به مقاله تحقيقی مورخ و دانشمند شهير استاد محيط طباطبائی در مجله " گوهر" مراجعه و يا به آدرس اينترنتیwww.bahairesearch.ir مراجعه نمايند.

+ نوشته شده در  جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 11:21  توسط پژمان | 

مطالعه کتب بهائیت نشان میدهد که رهبران چهارگانه بهائیت علاوه بر کارنامه منفی در عملکرد رفتاری خود ( آنچه قبلا ذکر شد) احکام و دستوراتی را به بشریت عصر حاضر ارائه نموده اند که بیان نمونه هائی از آنها نه تنها در تضاد با شعار وحدت عالم انسانی است بلکه موجب شرمساری و خجالت و سرافکندگی طرفداران این آئین خواهد بود.

احکام ضد انسانی و خلاف حقوق بشری میرزا علی محمد باب شیرازی :

بهائیان، میرزا علی محمد را مهدی موعود اسلام و همه ادیان الهی دانسته و علاوه بر آن وی را موسس شریعت جدید بابیه و مبشر به ظهور دین بهاالله معرفی میکنند.ببینیم این شخص والا مقام والهی ( به تعبیر بهائیت) چه میگوید:

 1- ص 30 کتاب بیان فارسی : لایجوز التدریس فی کتب غیر البیان.

هیچگونه مجوزی برای تدریس هر کتابی غیر از بیان داده نمیشود!؟

2- ص135 کتاب بیان فارسی: در خراب نمودن بقاع (متبرکه) قبل از هر ظهور توسط ظهور بعد

3- ص 157 کتاب بیان فارسی: مصادره نمودن اموال افراد غیر متدین به بیان

4- ص159 کتاب بیان فارسی: کلیه غنائم ( که از جنگ بابیها با مسلمانان بدست می آید) متعلق به باب ( میرزا علی محمد) است.

5- بیان فارسی: بر هر پادشاهی که در دین بابیه به سلطنت می رسد واجب است احدی از غیر بابیها را بر روی زمین زنده نگذارد.

6- ص193 بیان فارسی: بر پنج قطعه زمین غیر از بابیها نباید زندگی و سکونت کنند

7- ص198 بیان فارسی: فی حکم محو کل الکتب کلها الا ما انشات اوتنشی فی ذلک الامر.

اعتراف عبدالبها به احکام ضد حقوق بشری میرزا علی محمد باب:

کتاب مکاتیب- جلد1-صفحه266:

" در یوم ظهور حضرت اعلی ( میرزاعلی محمد) منطوق بیان( عبارت بود از: ) ضرب اعناق( گردن زدن غیر بابیها) حرق کتب ( سوزاندن کتابها) و اوراق و هدم بقاء و قتل عام الا من امن و صدق ( غیر بابیان) بود" خوانندگان گرامی مشاهده نمایند که مهدی موعود مورد ادعای بهائیان که بایستی موجب سعادت و خوشبختی جوامع بشری و آرامش روحی و روانی جامعه و منادی وحدت و یکرنگی باشد، چگونه حکم قتل و غارت انسانها و سوزاندن سایر کتب را میدهد و روی امثال چنگیزخان مغول را سفید مینماید.

این احکام به حدی شرم آور است که رهبران بهائیت مجبور شده اند بگویند دین بهائی از دین بابی جداست و به همین علت با آن همه مقامی که برای میرزا علی محمد باب قائل بوده و محل تولد وی در شیراز هم به عنوان محل حج آنان برایشان واجب می باشد از چاپ و نشر کتب باب مخصوصا بیان فارسی و بیان عربی خودداری می کنند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 11:21  توسط پژمان | 

تشکیلات وابسته به اولین بیت العدل بهائی مبادرت به طرد روحانی میسن ریمی و طرفداران وی کرد. ازجمله اعضاء برجسته و طرد شده بهائی پنج نفر از اعضاء محفل ملی بهائیان فرانسه بودند. میسن ریمی با انتشار کتب و مقالات متعدد عدم اعتبار و مشروعیت بیت العدل نه نفره رهبری بهائیان و مدعی اجرای وحدت عالم انسانی و مدعی مرجع عالی اداره کننده جامعه جهانی بهائی را اعلام نمود و ماهیت غیر واقعی آنرا افشا نمود. بعد از مرگ میسن ریمی یکی از آن پنج نفر طرد شده از محفل ملی فرانسه بنام جوئل مارنجلا بعنوان جانشین ریمی و ولی امر سوم بهائی انتخاب شد و هم اکنون وی رهبری بهائیان حقیقی و واقعی ( ارتودوکس ) را برعهده دارد و مرکز آنها در آمریکا و خودش در استرالیا مستقر است و دشمنی عمیقی با بیت العدل فعلی دارند.جمشید معانی از اهالی تربت حیدریه و متولد مشهد بوده و تا حدود دیپلم در دبیرستان البرز تهران تحصیل کرده و آنگاه برای تبلیغ بهائیت به اندونزی مهاجرت کرده است و در آن کشور مدعی شد که ظهور تازه ای پس از بهاالله است و کتابی بنام " انسان " به زبان اندونزی و الواحی به سبک آثار بهاء به زبان فارسی و عربی نگاشت و برای خود لقب " سماءالله " معین نمود و طرفدارانی در میان بهائیان ایران و اندونزی و پاکستان پیدانمود.                                                                                                    

هم اکنون در اثر تعلیمات به اصطلاح الهی بهائیت و در نتیجه شعار وحدت عالم انسانی گروههای متعددی از بهائیت جدا شده و تحت عناوین : بهائیان سابق (   former bahais ) - بهائیان واقعی (  orthodox  ) - بهائیان طرد شده (  bahais-ex  ) - بهائیان همجنس گرا ( gay bahais ) - بهائیان اصلاح طلب ( reformer bahais ) - و ..... ثمره عینی وحدت عالم انسانی هستند ؟؟!!!؟! 

            چارلز میسن ریمی رئیس هیئت بین المللی ایادی

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 11:22  توسط پژمان | 

برخلاف پیش بینی و پیشگوئی عباس افندی (به عنوان یک رهبر معصوم و الهی ) شوقی عقیم بود و فرزندی نداشت و حتی جانشین هم معین ننمود و در نتیجه پس از مرگش کشمکش شدیدی بین بهائیان درگیر شد. بسیاری از بهائیان بریاست معنوی زن آمریکائی شوقی بنام روحیه ماکسول ( حضرت حرم) و ریاست ظاهری ایادیان امرالله ( یعنی کارگران و خادمین با سابقه پیشوایان بهائی ) باب ولایت را تا ابد مسدود دانستند و شش سال پس از فوت شوقی در لندن با تعجیل تمام کنفرانسی از روسای بهائی هر محفل تشکیل دادند و در آن اجتماع نه نفر اعضای مجلس بیت العدل موعود بهائیت را انتخاب نمودند و سپس این بیت العدل را در حیفای اسرائیل برپا ساختند که تاکنون نیز دائر است و هرچند سال یکبار تجدید انتخاب میشود و بر اهل بهاء حکومت میکند. دسته دیگری از پیروان شوقی بیت العدل حیفا را با دلائل قوی و روشن بی اعتبار و ساختگی دانستند ( ازجمله دلائل اینکه بنصّ الواح وصایا رئیس دائمی و عضو ممتاز بیت العدل باید ولی امرالله باشد و بیت العدل بدون ولی امر صلاحیت رهبری ندارد... ) رئیس هیئت بین المللی ایادی بنام چارلز میسن ریمی را جانشین شوقی و ولی ثانی امر خواندند و در همین هنگام جوانی از بهائیان خراسان در سرزمین اندونزی برخاست و مدعی شد که موعود کتاب اقدس و صاحب آئین تازه است وی جمشید معانی ( ملقب به سماء الله ) نام دارد و عین همان دستاویزهائیکه بهائیان برای اثبات عقاید خود دارند وی نیز برای خود فراهم کرده است و اینک ریمیها و سمائیها در کشورهای هند و پاکستان و ایران و اندونزی و آمریکا و استرالیا مشغول فعالیت هستند.

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 11:24  توسط پژمان | 

شوقی افندی ( ۱۳۱۴ - ۱۳۷۷ ه . ق ) 

عباس افندی به هنگام مرگ فرزند پسر نداشت و با آنکه محمد علی به عنوان غصن اکبر زنده بود و بایستی جانشین وی می شد ولی با نوشتن الواح وصایای خود برای رهبری و ریاست بهائیان قرار تازه ای نهاد و سلسله ولایت امرالله را تاسیس نمود. بنابر مضامین الواح وصایا ولی امرها یکی پس از دیگری خواهند آمد و هر یک بایستی جانشین خود را تعیین نماید و ایشان مبین آثار بهائی و مرجع مطاع همگانی و رئیس دائمی مجلس بیت العدل مرکب از نه نفر از سران بهائی هستند. براساس همین نوشته اولین ولی امر نوه دختری عباس یعنی شوقی افندی میباشد و پس از او سلسله اولیا‌‌ء امر در نسل او و فرزند ذکور و بکر او خواهد بود( ص۱۱ تا ۱۶ الواح وصایا ). شوقی افندی پسر میرزا هادی افنان و دخترزاده عباس بشمار میرفت و در ایام حیات جدش در دانشگاه امریکائی بیروت و آکسفورد لندن بمطالعه و تحصیل پرداخت و با همسر آمریکائی بنام روحیه ماکسول ازدواج نمود؟! پس از مرگ عبدالبهاء شوقی به کمک مادرش بریاست رسید اما گروهی او را نپذیرفتند و جدائی دیگری میان مدعیان وحدت عالم انسانی حادث شد. برخی از مبلغین و بزرگان بهائیت همچون عبدالحسین آیتی ( آواره ) و فیض اله صبحی ( کاتب عبدالبها )و میرزا حسن نیکو و غیره که متوجه دروغگوئیها و فساد فکری و اخلاقی شوقی و رهبران بهائی شدند از عقائد بهائی به دامان پاک اسلام برگشتند و شوقی رهبری فکری مکتب مدعی وحدت عالم انسانی آنان را به باد فحش و بدگوئی گرفت. آنها هم با نوشتن کتابهائی چون " کشف الحیل" و " خاطرات صبحی" و " فلسفه نیکو" سوابق زشت و ناپسند ایام کودکی و جوانی شوقی را افشا نمودند. گروهی دیگر از بهائیان الواح وصایا را نا معتبر دانستند و میرزا احمد سهراب را که از خویشان نزدیک شوقی بود به پیشوائی برگزیدند و نام سهرابی برخود نهاده کاروان خاور و باختر را تشکیل دادند ولی اکثرا مورد طرد و انزوا قرار گرفتند و از دایره وحدت عالم انسانی خارج شدند.شوقی در ایام ریاست خود به تقلید از اروپائیان به بهائیت صورت تشکیلات حزبی داد و محافل منتخب محلی و ملی بوجود آورد و در برخی کشورها آنها را بعنوان محافل مذهبی یا شرکتهای تجاری !! به ثبت رساند.هرکس مخالف میل شوقی کاری میکرد ابتداء از این تشکیلات اخراج ( طرد اداری ) و سپس از جامعه بیرون میشد( طرد روحانی) و بسیاری از بهائیان گرفتار چنین مجازاتی ضد حقوق بشری در بهائیت شدند و حتی از خانواده خود طرد گردیدند. در زمان حیات شوقی و با سکوت خیانت آمیز وی حکومت یهودی اسرائیل با نقض حقوق مسلم فلسطینیان در فلسطین روی کار آمد و به پاداش مساعی بی شمار بهائیت در ایجاد چنین دولت بیگانه ای در قلب جامعه اسلامی این مسلک در آنجا رسمیت یافت و املاک و اموال هایشان تحت حمایت واقع و از مالیات و عوارض معاف گردید.(توقیعات مبارکه - جلد ۲ ص ۱۶۵ ) شوقی به سال ۱۳۷۷ ه. ق برابر با ۱۳۳۶ هجری شمسی در لندن به مرض آنفلوانزا دچار شد و از دنیا رفت و همانجا مدفون گردید.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 11:25  توسط پژمان | 

میرزا حسینعلی از زن نخست خود موسوم به نوابه فرزندی آورد که نامش را عباس گزارد اما بها از زن دیگرش مهدعلیا سه پسر داشت که عبارتند از : محمد علی افندی و میرزا ضیاالله و میرزا بدیع الله . بنا بر لوح عهدی قرار بود تا پس از درگذشت بهاالله ابتدا عباس و سپس محمد علی زمامدار بهائیان باشند لکن پس از مرگ پدر میان فرزندان جدائی افتاد و محمد علی افندی با دو برادر دیگرش و دو تن از زنان میرزا حسینعلی و خواهرانش و پسر عموها بر عبدالبها شوریدند و با اینکه در لوح عهدی سفارش شده بود که اختلاف و نزاع نیفتد و احترام و دوستی برادران و بستگان دیگر مراعات شود و ناسزا و افترا موقوف گردد با اینحال چون دو دستگی بالا گرفت عباس افندی برادرش را ناقض اکبر و مریدانش را ناقضین خواند و پیروان خود را ثابتین نام نهاد. محمد علی نیز به تلافی٬ عباس افندی را رئیس المشرکین گفته ابلیس لعین لقب داد. بار دیگر عباس برادر و مریدانش را به القاب پشه و سوسک و کرم خاکی و خفاش و جغد و کلاغ و روباه و گرگ و ... !! و باقی درندگان مفتخر ساخت و خویشتن را بلبل و طاووس نامید. میرزا محمد علی هم برای تکمیل باغ وحش خانوادگی جناب ابن البها را گوساله و الاغ دوپا ؟!؟ خوانده خود را غضفرالله ( شیرخدا ) لقب داد ( مدرک این مطالب در کتب مکاتیب و توقیعات مبارکه شوقی و گنجینه حدود و احکام ذکر شده است ). سرانجام این تعارفات رکیک و ناپسند بدانجا رسید که عباس افندی اعلام داشت که ناقضین بسیاری از الواح و آثار بها را سرقت ! نموده در آنها دست برده اند و از همه بدتر آنکه صورت نماز نه رکعتی بهائیت را بهمراه احکام متمم کتاب اقدس دزدیده و آئین نازنین ! را ناقص کرده اند و هنوز هم این عبادت عظمی مفقود می باشد و اینجاست که انسان از پیش بینی نادرست و فرجام اندیشی برخلاف بها بشگفت می آید بویژه اگر این کلام گهربار را نیز از عباس افندی دیده باشد که :

" انصاف باید داشت از نفسی که در تربیت اولاد و عیال و آل  عاجز مانده چگونه امید تربیت اهل آفاق نمائیم و آیا در این قضیه ذره ای شبهه و تردید است ؟ لاوالله ! 

  ( عباس عبد البها  )

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 11:26  توسط پژمان | 

با توجه به مطالب گذشته در پستهای قبل اختلافاتی بین بهاالله و صبح ازل بوجود آمد. این جدائی ها باعث گردید که در ادرنه میان بها و ازل و مریدانشان اهانت و ناسزا و تهمت و جنگ و دعوا و کشت و کشتار رواج یابد و در این کشمکش حقایقی که سالیانی مستور بود آشکار و برملا گردد. طرفین اسرار مگو و رازهای نهان یکدیگر را فاش ساختند و تمام زشتیها و نابکاریها و کژیها و نادرستیها را برادروار میان خود تقسیم نمودند فی المثل میرزا یحیی از جانب بها و بهائیان به القاب خر و گاونر و گوساله و مار و مگس و سوسک و... و هر آنچه در یک باغ وحش یافت می شود مفتخر گردید ( صفحه ۲۱ و ۱۸۳ کتاب بدیع نوشته میرزا حسینعلی ) و میرزا حسینعلی با گستاخی تمام حرامزادگی برادر را اعلام داشت ( جز یکم مائده ص ۴۰ ) و فاش ساخت که علت و سبب کدورت جمال ابهی ( میرزا حسینعلی ) با میرزا یحیی این بود که در بغداد همسر دوم سید باب ( یادگار منوچهرخان معتمدالدوله ) مورد تجاوز و کامگیری ازل واقع شده و چون میرزا یحیی وی را نپسندیده وقف عام مریدانش نموده است ( کتاب بدیع ص ۳۷۹ ) وباز صبح ازل متهم گردید که جیره خوار حکومات ترک و انگلیس و تحت حمایت آن دول است( بدیع ص ۳۱۲ ) و سرانجام برنامه زندگی زعیم ازلیه از قلم برادرش چنین ارزیابی شد : " مسلم است که لازل باکل و شرب و تصرف در ابکار و نسا ناس! مشغول بوده و اعمالی که واله خجالت می کشم از ذکرش مرتکب! "( بدیع ص۳۱۲ )

از جانب دیگر ازلیان هم بیکار ننشستند و گفتند که همسر باب که سهل است جناب بها دختر خودش را هم در ایام ریاست ازل بوی تقدیم نموده بود ( کتاب تنبیه النائبین نوشته خواهر میرزا حسینعلی ص۱۹ و ۶۵ ) و جناب ایشانرا نشاید که پیش از درمان رعشه دست ! و باد فتق ! خود بعلاج دردهای بشریت پردازند و کوس نبوت یا الوهیت زنند و ... و...

چون دامنه دو دستگی بالا گرفت و کار بکشتار رسید دولت عثمانی بناچار آنان را از هم جدانمود و در میان هر گروه چند نفر جاسوس از دسته دیگر قرار داد تا از تبانیها و توطئه ها جلوگیری کنند و آنگاه ازلیان را به ماغوسا یاماگوستیا در خاک قبرس و بهائیان را به قلعه عکا در خاک فلسطین فرستاد. صبح ازل تا پایان عمر در قبرس بود و بهمان القاب حضرت ثمره و وحید و مرآت قناعت می نمود و چون درگذشت میرزا هادی دولت آبادی و برادرش میرزا یحیی جنبه ریاست ازلیه را داشتند. طرفداران ازل اگرچه در اقلیت هستند ولی همچنان فعال و مخالف بهائیان هستند و بهائیان هم چشم دیدن ازلیان را ندارند.

+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 11:28  توسط پژمان | 

با سلام به خوانندگان محترم که مطالب این وبلاگ را دنبال می کنند. ضمن تشکر از هموطنانی که نظرات خود را در بخشهای مختلف ارسال کرده اند به اطلاع کلیه عزیزان می رساند که مطالب جالب توجه و جدیدی در رابطه با اختلافات و نزاع خانوادگی رهبران بهائیت آماده انتشار بر روی وبلاگ بود اما با توجه به اینکه در سایت پر خواننده و بسیار جذاب بهائی پژوهی که با توجه به اینکه مدت کوتاهی است که از فعالیت آن می گذرد توانسته است آمار بسیار بالایی در بازدید کاربران را کسب کند و بصورت کاملاٌ علمی و مستند مباحث مختلفی در رابطه با بهائیت انتشار دهد در یکی از قسمتها موضوع وحدت عالم انسانی را بعنوان یکی از        مهم ترین تعالیم بهائیت مورد نقد و بررسی قرار داده است لذا شایسته دیدم که این موضوع را به اطلاع همه هموطنان گرامی برسانم. قسمتی از سوالات مطرح شده درآغاز بحث به قرار زیر است :

اصلي بودن اين تعليم در بهائيت اين سوالات را پيش مي آورد:
1_سعدي بيش از 770 سال قبل گفته "بني آدم اعضاي يكديگرند..." سعدي از بهاءاله گرفته يا بهاءاله از سعدي؟!
2_سعدي و متفكراني چون او صد ها تعليم چون اين تعليم دارند آيا آنها هم پيامبرند؟!
3_رهبران بهائي چرا خود به اين تعليم عمل نكردند واختلافات خود را با برادر ان و خواهرانشان بر طرف نكردند؟!
4_بهائيت چرا اختلافات دروني اش را نتوانسته بر طرف كند : بابي و ازلي و ريمي و سمائي و غير بيت العدلي ها و...
5_بر اين اساس "طرد" چه معني دارد ؟وقتي بهائيت نمي تواند اين افراد را تحمل كند از ديگران چه انتظاري دارد؟!

ادامه...

+ نوشته شده در  جمعه یکم خرداد 1388ساعت 11:29  توسط پژمان | 

مدت توقف بهاء در بغداد دوازده سال بود. نزدیک به دو سال بعد از سال اول تبعید شاه به بغداد در کوههای کردستان بود و بقیه این مدت را در عراق عرب به سر برد. در آن وقت سفیر دولت ایران در قسطنطنیه میرزا حسین قزوینی شهیر بود که بعد از آن بر مسند صدارت قرار گرفت. میرزا حسین قزوینی از سفارت ایران یا «باب عالی» درخواست کرد که بابیان را به دورترین بلاد خاک عثمانی تبعید کنید و پس از مقررکردن ماهیانه مرتبی از طرف حکومت عثمانی آنها را به ادرنه که آنرا در اصطلاح بابیان   «ارض سر» می نامند تبعید کردند این جریان در سال ۱۲۸۰- ه واقع شد. پس از استقرار بابیان در ادرنه پرده ها بالا رفت راز نهانی آشکار شد بهاء از جا برخاست و صریحا مردم را به سوی خود دعوت نمود و میرزا یحیی را مانند هسته میوه ای که کیوه خورده از دهن بیرون می اندازد به دور انداخت. از همین جا میان آن دو برادر و پیروانشان زد و خوردها جنگ و نزاع ها و کشتارها در جریان آمد و اختلافات علنی گردید. ازهمین رو فقط بابیان به دو گروه تقسیم شدند : گروهی به طرف حسینعلی بهاء رفتند.

                                          

ازلیها : گروه دوم طبق قرار اول بر ارادت به میرزا یحیی صبح ازل باقی ماندند. اعتقاد ازلی ها در مورد صبح ازل آن است که او خلیفه و جانشین باب است نه بهاء زیرا بهاء خود وکیل میرزا یحیی بوده و هیچ گونه سمت مستقلی نداشته است. بدین جهت پیروان او را بابی ازلی بیانی که منسوب به بیانند می گویند. رقابت آتش جنگ و جدال میان آن دو گروه میرزا یحیی را از خواب غفلت بیدار کرد و دانست که آن کلاه دراز درویشی را که برادرش بر سرش گذاشته بود چه کلاهی بوده است که البته دیگر کار از دست رفته بود زیرا بهاء به نام یحیی و به عنوان وکالت او قلوب اکثر بابیان را به سوی خود جلب کرده بود. کار که به این مرحله رسید لاجرم یحیی هم قیام کرد در حساب برادر خود مناقشه و مداقه به کار برد و کار به آنجا کشید که آن دو برادر مخفیانه زهر در غذای هم بریزند پس یحیی ( چنان چه بهائیان می گویند ) در غذای بهاء زهر ریخت و بهاء [ چنان چه بابیان می گویند] در غذای یحیی زهر ریخت و خواست او را با سلاح سفید بکشد ولی هردو از مرگ نجات یافتند. چون هردو در خانه بودند لاجرم بهاء یحیی را از خانه بیرون و خودش با همت خستگی ناپذیری استقلال در کار پیدا کرد و شروع به ارسال مراسله نامه ها و نشریاتی برای بابیان نمود مبنی بر اینکه او است آن شخص زنده ای که سزاوار رهبری مردم است و اوست که در کتب باب به عنوان « من یظهره الله» به وی اشاره شده بلکه او بوده است که از زبان باب سخن می گفته و بلکه او بوده است که باب را فرستاده چنان که قبل از باب مظاهر دیگر خود مانند زردشت و ابراهیم و موسی و عیسی و محمد را فرستاده است!!.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 11:29  توسط پژمان | 

مردم و دولت ایران که در آن زمان بیش از هر زمان دیگر نیاز به وحدت ملی داشتند خود را رودررو با سفارت دولت روس در تهران یافتند و مشاهده کردند که یک نفر طرفدار عادی میرزا علی محمد باب تبدیل  به "ودیعه" پربهای دولت روسیه شده است که اگر آسیبی به وی برسد حوادث غیر مترقبه ای در پیش روی مردم ایران خواهد بود.

بالاخره دولت ایران برای حفظ وحدت ملی و جلوگیری از اغتشاشات و شورشهای بابیها مجبور گردید که میرزاحسینعلی و میرزا یحیی و گروهی از بابیهای طرفدار آنان را به خاک عثمانی ( ترکیه فعلی) اخراج کند. بابیها با استناد به پیش بینیهای میرزا علی محمد باب رهبری نهضت بابیه را در وجود میرزا یحیی صبح ازل می دیدند.

رهبری وی بر بابیها مورد حسادت میرزا حسینعلی بود و به عناوین مختلف سعی می کرد خودش را مطرح کند. ولی این آقای مدعی " وحدت عالم انسانی " راه حقه و کلک بازی را در پیش گرفته و برای حفظ خود در پشت نقاب برادرش مخفی شده بود.

عباس عبدالبهاء فرزند و جانشین وی در کتاب مقاله شخصی سیاح صفحه ۶۷ و ۶۸ می گوید:

" ایشان با ملاعبدالکریم در این خصوص مصلحت دیدند ... که افکار متوجه شخص غائبی شود و به این وسیله بهاءالله محفوظ از تعرض ناس ماند و چون نظر به بعضی ملاحظات شخص خارجی را مصلحت ندانستند قرعه این فال را بنام برادر بهاءالله میرزا یحیی زدند. باری به تایید و تعلیم بهاءالله او را مشهور در لسان آشنا و بیگانه معروف نمودند "

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 11:30  توسط پژمان | 

اکنون که با تاریخ مختصر بابیه و انشعابات آن در سالهای اولیه ظهور ازلیه ( پیروان میرزا یحیی صبح ازل) و بهائیه ( طرفداران میرزا حسینعلی ) آشنا شدیم ببینیم کسانی که انسان قرن بیست و یکم و بشریت آینده را به شعار ظاهر فریب « وحدت عالم انسانی » دعوت می کنند چگونه در اعمال و رفتار فردی و حضور در صحنه اجتماع به این شعار ملزم و وفادار هستند.

میرزا حسینعلی بهاءالله که خود را موسس بهائیت می داند نقش کلیدی در اغتشاشات و شورشهای بابیها و حتی نقشه ترور ناصرالدین شاه را داشته است و به این ترتیب تمرین اجرای وحدت عالم انسانی می نموده و اولین دستاورد این وحدت این بوده که تفرقه و جدائی میان مردم و برهم زدن امنیت ملی ایران به نفع دول خارجی بویژه دولت استعمارگر روسیه را برای مملکت به ارمغان آورده است.

دخالت در ترور رئیس حکومت ایران توسط کسی که مدعی است : بیگانگان را به چشم یاران ببینید:

وقتیکه ناصرالدین شاه از پناهندگی میرزا حسینعلی به سفارت روسیه در تهران باخبر می شود بسیار تعجب می کند تا آنجا که شوقی افندی چهارمین رهبر بهائیان و نواده میرزاحسینعلی در کتاب قرن بدیع جلد۲صفحه ۳۳ می نویسد: " شاه از استماع این خبر غرق دریای تعجب و حیرت شد و معتمدین مخصوص به سفارت فرستاد تا آن وجود مقدس ( یعنی میرزاحسینعلی) را که به دخالت در این حادثه متهم داشته بودند تحویل گرفته نزد شاه بیاورند....

سفیر روس از تسلیم حضرت بهاءالله به نمایندگان شاه لمتناع ورزید ( ؟؟!!) و از هیکل مبارک استدعا نمود که به خانه صدراعظم تشریف ببرند و ضمناٌ از شخص وزیر بطور صریح و رسمی خواسته گردید ودیعه پربهائی (؟؟!) را که دولت روس(؟!!) به وی می سپارد در حفظ و حراست آن بکوشند... و کاغذی به صدر اعظم نوشت که باید حضرت بهاءالله را از طرف من پذیرائی کنید و در حفظ این امانت (؟؟!!) بسیار کوشش نمائید و اگر آسیبی به بهاءالله برسد و حادثه ای رخ دهد شخص تو مسئول سفارت روس خواهی بود(!!؟؟) "

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 11:31  توسط پژمان | 
 

میرزا یحیی نوری (معروف به صبح ازل ۱۳۳۰-۱۲۴۸)

پس از مرگ باب جانشینی او به میرزا یحیی نوری برادر کوچکتر میرزا حسینعلی نوری رسید. در آثار باب شواهدی وجود دارد که حاکی از معرفی صبح ازل به عنوان جانشین او می باشد. ازجمله در آغاز کتاب قسمتی از الواح عین دستخط  باب به میرزا یحیی گراور شده است که در آن میگوید : " هذا کتاب من علی قبل نبیل... الی من یعدل اسمه اسم الوحید ... این یا اسم الوحید فاحفظ ما نزل فی البیان و امر به فانک لصراط حق عظیم " یعنی این مکتوبست از جانب علی قبل نبیل (علی محمد) به سوی آن که نامش به نام وحید معادل است. ( وحید در عدد با یحیی برابر است)... ای وحید آنچه در بیان نازل شده نگهداری کن و به آن امر نما، پس همانا تو بر راه حقیقت بزرگی هستی. بدین ترتیب رهبری بابیان به صبح ازل سپرده شد. او برادرش میرزا حسینعلی را به عنوان پیشکار تعیین کرد و خود به طور ناشناس به گردش و سفر در اطراف و اکناف پرداخت. او برخود نام حضرت غایب مستور گذارد تا از خطر تعرض حکومت مصون بماند و بدین گونه بهاءالله مرجع مستقیم بابیه شد. به نوشته محمد علی فیضی در آن ایام : " منزل آن حضرت در تهران محل رفت و آمد بزرگان و مشاهیر اصحاب شد و امور مهمه همواره در آنجا رتق و فتق می گردید و در اکثر موارد از آن حضرت اخذ دستور   می نمودند. همین زمامداری سبب شد تا امیر کبیر صدر اعظم وقت وی را به عراق که تحت سلطه عثمانی بود تبعید نماید.

                                                      میرزا حسینعلی نوری (بهاء الله) ۱۳۰۹-۱۲۳۳

میرزا حسینعلی در روز دوم ماه محرم سال ۱۲۳۳ هجری قمری در تهران به دنیا آمد. پدرش میرزا عباس نوری معروف به میرزا بزرگ از منشیان و مستوفیان زمان محمد شاه قاجار بود. خاندان میرزا بزرگ به حسن خط و خوبی انشاء مشهور بودند و خود او در این زمینه مهارتی بسزا داشت و بسیاری از رجال درباری از او سرمشق می گرفتند و خانه اش مجمع ارباب ذوق و ادب بود. میرزا عباس در تعلیم و تربیت فرزندان بسیار می کوشید و برای این منظور از میان دوستانش برای آنان آموزگاران سرخانه می آورد. چنان که پسر ارشدش میرزا حسن نوری در اثر همین مراقبت لایق منشیگری سفارت روسیه گردید. میرزا حسینعلی نیز در سنین کودکی نزد پدر و بستگان و معلمان خصوصی به فرا گرفتن علوم و فنون مقدماتی پرداخت و بدین سبب از رفتن به مدرسه بی نیاز بود. درایام جوانی نیز چون هیچ اشتغالی نداشت، همه اوقاتش صرف گردش و تفریح یا مطالعه و تقریر و یا حضور در مجالس عارفان و حکیمان و محافل شاعران و ادیبان می گشت و از این راه معلوماتی پراکنده و فراوان آموخت.

درجنبشهای بابیه، ازلیه و بهائیه نقش حسینعلی نوری بسیار بارز است. در اوان ادعای باب، میرزا حسینعلی به وی گروید و کم کم بازیگر بسیاری از وقایع آن دوره شد. در جریان ترور ملا محمد تقی قزوینی ( شهید ثالث) دخیل بود و به همین سبب به زندان افتاد در حوادث به دشت (بدشت) گرداننده اصلی بود.

پس از اعدام باب، بهاءالله داستان وصایت میرزا یحیی را بر سر زبانها انداخت و برادر جوانش را سپر بلای خود نمود تا از آسیب معاندین در امان بماند. با این حال امیر کبیر کم و بیش به نقش او در قضایای باب پی برد و اعلام داشت که میرزا حسینعلی تا کنون پنج کرور تومان ( ۲۵۰۰۰۰۰۰ ریال = نیم برابر غرامت جنگهای ایران و روس ) به خزانه کشور ایران خسارت وارد آورده است، بنابراین او را از ایران خارج و به عراق تبعید نمود. 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 11:32  توسط پژمان | 
رهبران بهائيت بعنوان عاليترين هدف و گواه بر نيّات انسان‌دوستانه خويش همواره فراز فريبنده ” وحدت عالم انساني“ را برزبان مي‌رانند، آنها مي‌گويند، هرنوع تعصب ملي، وطني، مذهبي مردود است ما طرفدار وحدت براي كل جامعه انساني هستيم ... گرچه ” وحدت عالم انساني“ در مفهوم درستش آرمان متعالي است و البته آنطور هم كه حضرات مدعي هستند به‌هيچوجه از ابداعات و اختراعات ايشان نيست، اما براي فردي بالنسبه آشنا با كتب و افكار بهائيان درك اين مفهوم چندان دشوار نمي‌باشد كه شعار ” وحدت عالم انساني“ سمبل يك بينش سياسي است كه با حاكميت ملي ما درتضاد اساسي است. خلاصه و جوهر كلام آنها در اين زمينه چنين است: ابتدا با اجراي نقشه‌هاي خود حكومت كشورها را خواهيم گرفت، سپس از اتحاد اين حكومتها، حكومت متحده جهاني بهائي ايجاد خواهد شد و در مرحله سوم حكومت متحده ياد شده طي يك حركت تكاملي وحدت‌گرا- براساس تعاليم بهائي- وحدت حقيقي را بر جهان مستولي خواهد نمود
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 11:33  توسط پژمان | 
« دين بايد سبب الفت و محبت باشد

                                                صلح عمومي

                                                                    ترك انواع تعصبات »

چه خوب است به اين عبارات به ظاهر جذاب فكر كنيم. يكبار ديگر صفحات كتاب            ” آشنائي با ديانت بهائي “ را ورق مي‌زدم و به اين عبارات كه همچون فيلم سينما از جلوي چشمانم رژه مي‌رفتند فكر مي‌كردم. عجب تعاليم جالبي و عجب عبارات با مفهومي در لابلاي اين كلمات نهفته است. انگار گويندگان اين جملات از ايدآلها و آرزوهاي ديرينه بشر آگاهي داشته‌اند.

 آيا بالاخره وعده‌هاي اديان الهي و ايدآلهاي صاحبان مكاتب فلسفي تحقق خواهد يافت. دوستم گفت : چه خوب است سراغ گويندگان اين جملات و عبارات برويم و تحقق اين عبارات را در زندگي و منش و رفتار و آثار آنان مشاهده كنيم. چه نيكوست آن‌كس را كه مدعي هدايت بشر بوده و خود را منصوب الهي و صاحب دين جديدي ( كه بايد مطابق با علم و عقل باشد) مي‌داند را بشناسيم.... شايد گمشده خود را بيابيم ....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 11:34  توسط پژمان | 

صفحات كتاب را ورق زده و نقل قولهاي رهبران بهائي را يك بار ديگر مرور كرديم :

 بهاءالله : « همه بارِ يك داريد و برگ يك شاخسار.

تناقض را در ساحت اقدس مظاهر مقدسه الهيه راه نبوده و نخواهد بود.» بديع-ص126

عبدالبهاء : « بيگانگان را مانند آشنا معامله نمائيد و اغيار را بمثابه يار نوازش فرمائيد.

                          دشمن را دوست بينيد و اهرمن را ملائكه شماريد.

 جفاكار را مانند وفادار بنهايت محبت رفتار كنيد و گرگان خونخوار را مانند غزالان ختن و ختامشك معطّر به مشام رسانيد. » مكاتيب-ص160

« اگر دين سبب حرب و قتال شود البته بي‌ديني بهتر است. دين بايد سبب محبت و الفت باشد. اگر دين سبب محبت نباشد بي‌ديني بهتر است. اگر مسائل دينيه مخالف عقل و علم باشد ”وهم“ است زيرا مقابل علم، جهل است. تعصبات مانع بزرگي است براي ايجاد صلح و سلام و وحدت و يگانگي و تا اين مانع يعني تعصبات موجود است هرگز بشر روي خوشبختي نخواهد ديد. جميع انبياء الهي در وحدت عالم انساني كوشيدند و خدمت به عالم انساني كردند .... حضرت بهاءالله تجديد تعاليم انبياء فرمود .... » خطابات-ص18

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 11:35  توسط پژمان |